جوانان ما

جوانان ما

دکتر علیمراد داودی

دلهایی که از شوق می‎لرزد، جانهایی که گرمی به آتش می‎بخشد، چشم‌هایی، که با فروزش خود در زجاج تیره‌فام، اعجازی همچون تابش خورشید در دل شب پدیدار می‌سازد، دست‌هایی که خستگی نمی‌شناسد، بازوانی که پیچ وتاب آنها از خواهش و جنبش و کوشش حکایت دارد، پاهایی که بر زمین چنان راه می‌پیماید که گویی طیر سبک‌بالی در آسمانها پر می‎گشاید، تن‌هایی که با همهء استواری در سبکی و چالاکی گویی از نسیم می‎بَرَد … این است آنچه جوانان ما بدان می‌نازند؛ این است آنچه لبهای ما را به ستایش آنان می‌گشاید؛ این است آنچه هیچ‌کدام از جلوه‌های هستی، در جلال و جمال، به پایهء آن نیست. همچون دریایی خروشان سر به طغیان بر می‌دارند؛ این نه طغیانی است که مرگبار و هراس‌انگیز باشد؛ طغیانی است که هشدار می‎دهد، چشم‌های بر هم افتاده و خواب‌آلوده را می‌گشاید؛ سکوت مرگ را در هم می‎شکند و غوغایی از هلهله و هیاهو به پا می‎سازد. همچون شعلهء آتش زبانه می‎کشند؛ این نه شعله‌ای است که جان‌گداز و هستی‌سوز باشد. شعله‌ای است که روح را در خود مصوّر می‎سازد؛ ظلمت دل را می‌شکافد؛ ماء مَعین حقیقت را از یخ‌زدگی و افسردگی باز می‎دارد. همچون نسیمی به جنبش در می‌آیند؛ این نه جنبشی است که نشانی از گریزپایی و سرکشی دارد؛ جنبشی است که به گلها رنگ و جلا می‎بخشد؛ سبزه‌ها را از طراوت سیراب می‌کند؛ درختان را تاجی سیمین از شکوفه‌ها بر سر می‌گذارد؛ پیچ و تابی موزون به اندامها می‎دهد؛ جانهای پاک را، که در قفس‌های سینه‌ها گرفتارند، مددی از هوای جان‌فزا می‌رساند. اگر این دریا سر به طغیان بر ندارد، اگر این آتش زبانه نکشد، اگر این نسیم به جنبش در نیاید، چه نشانی از حرکت می‌توان دید؟ چه امیدی به حیات می‌توان بست؟ چه جلوه‌ای از روح می‌توان یافت؟ و آنجا که حرکت پیدا نباشد و حیات رخت از میانه بربندد و روح در پردهء خفا بماند، حقیقت چگونه جلوه می‌کند؟ ایمان چگونه به ظهور می‎رسد؟ و دیانت چه مفهومی دارد؟ امر بهائی که حقیقت را جلوه می‌دهد، ایمان را به ارمغان می‌آورد، دیانت را از نابودی می‌رهاند و جهان هستی را جوانی جاویدان می‎بخشد، ناگزیر در وجود جوانان ظهوری شدیدتر دارد. ربّ اعلی در جوانی نقاب از رخساره برانداخت؛ جمال ابهی در جوانی خویشتن در عالم امکان ظاهر ساخت؛ مولی‌الوری در جوانی نرد محبّت باخت؛ ولیّ امر بهاء در جوانی قد برافراخت؛ قدّوس در جوانی دل به دریا زد؛ طاهره در جوانی سر به بیابان گذاشت؛ روح‌الله در جوانی نعره از دل برکشید؛ بدیع در جوانی غوغا به جهان افکند. بزرگان ما جوان بودند، جوان ماندند و جوان از جهان رفتند. اگر به سالخوردگی رسیدند، جوانی از دست ندادند. زیرا که ایشان را نه دل در سینه به پژمردگی گرایید و نه آتش در دل به خاموشی رفت، نه تن در راه از جنبش باز ایستاد و نه جان در تن به سستی گرفتار آمد؛ و جوانی را جز این چه مفهومی است؟ امر بهائی دست‌های توانان جوانان را در گسستن بندهایی که بر گردن دلها انداخته‌اند، در شکستن زنجیرهایی که به پای خِرَدها بسته‌اند، در گشودن گره‌هایی که به رشتهء جانها انداخته‌اند به خدمت می‌پذیرد. پاهای خستگی‌ناپذیر جوانان را در پیمودن دشتها و فرا رفتن از کوهها و رسیدن بدان سوی دریاها برای گرد آوردن فرزندان سرگشتهء آدم، برای به هم پیوستن دلهای رمیدهء آشنایان بیگانه‌نمای، برای نابود ساختن ظلمت و وحشت و نفرت از صحنه‌ای که جلوه‌گاه نور حقیقت می‌تواند بود، به کار می‌گیرد. این است که دلهای خود را به جوانان می‌سپاریم؛ امیدهای خود را به جوانان می‌بندیم و آرزوهای خود را در جوانان می‌جوییم و کاشکی جوانان ما این دلهای امیدوار و آرزومند را همچنان سرشار از امید و آکنده از آرزو نگاه دارند. (مأخذ: آهنگ بدیع، سال 23 (فروردین و اردیبهشت 1347)، شمارهء 1 و 2، ص47)

Advertisements
این نوشته در معرفی دین بهائی ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s