چگونه می‌توان ایرانی بود؟

چگونه می‌توان ایرانی بود؟

سئوال مهمی برای همه مردم در ذهنشان وجود دارد که ایرانی کیست و چیست؟ چه چیزی در ایرانی بودن وجود دارد که آن را از دیگر چیزها، مثلا اروپایی بودن یاغیر آریایی بودن و موارد مشابه و غیر مشابه جدا می‌کند؟ و اصلا به چه دلیل باید انسان ایرانی خودش را متعهد به آن چیزها و به آن تعریفی بداند که از ایرانی بودن ارائه شده است؟ و یا اگر گامی به پیش برداریم این پرسش به میان می آید که چرا جهان میهن نباشیم و قائل نگردیم که باید از مرزهای کشور گذشت و به یک جهان وطن تبدیل شد؟ هر کسی (شاید) می‌تواند خود را خارج از مرزهای کشورش دریابد و خود را ایرانی نداند. اما آیا داستان به همین سادگی است. آیا کسی می‌ تواند به همین راحتی خود را از تعلق داشتن به جایی رهایی بخشد و برای خود ملیت خاص قائل نگردد و خویشتن را در پهناوری خود، به عنوان یک انسان، اما نا محدود درک کند؟

در این سلسله نوشته ها که از این نوشته ارائه خواهیم داد، نشان می دهیم که چگونه انسان، به نحو عام، بوجود می‌آید، در جامعه قرار می‌گیرد، چگونه دارای تاریخ می‌شود و این تاریخ را شکل می‌دهد و در ادامه این نکته در مورد ایران و ایرانیان بکار خواهیم برد و تلاش می ‌کنیم در نوشته‌های متعدد وجود متعدد این هویت ایرانی را مورد بررسی قرار دهیم. هویتی که در طی چند هزار سال به نحوی بنیادین شکل گرفته است و در این شکل‌گیری حوادث متعدد را بوجود آورده و یا بر خود دیده است. از اینجاست که فکر کردن در مورد این هویت نیاز به تلاشی بسیار دارد که در آن می‌توان تاریخ را به نحو کلی مورد تامل قرار داد و تلاش نمود مشخص کرد که این تاریخ تا چه میزان دارای عناصری منحصر به فرد و یگانه در درون خود است و این یگانگی چگونه چیزی است. به عبارتی دیگر پس از آنکه جامعه و در جامعه‌بودگی را توصیف کردیم، به هویت اجتماعی می‌پردازیم و سپس این در مباحث را در ارتباط با هویت ایرانی و انسان ایرانی مورد تحلیل قرار می‌دهیم.

انسان‌ها در جایی متولد می‌شوند و این «جا»، به این معناست که آنها در ثبات به دنیا می‌آیند. ثباتی که برای آنها، می‌تواند بخت و اقبال باشد و می‌تواند بدبختی و بدشانسی باشد. کسی می‌تواند در کشوری متولد شود که برایش سعادتی نسبی را فراهم کند. کشوری که امکانات زیستی وی را فراهم می‌کند و او می‌تواند به آینده‌ای نسبی امیدوار باشد. ولی فردی نیز می‌تواند در جایی به دنیا بیاید که اثری از همه چیزهایی که می‌توان برای سعادت تصور کرد، در زندگی آنها نباشد. در فقر و بدبختی و نابرابری مطلق. در جایی که از گرسنگی رنج ببرد و به دنبال تکه‌ای از غذا کارهایی کند که برای کسی در جایی و زمانی دیگر حتی قابل تصور نیز نباشد.

اما در همه‌ی اینها یک امر نهفته است و آن اصلی است بنیادی: هیچ کس از صفر آغاز نمی‌کند در زندگیش. هیچ کس در نقطه صفر به دنیا نمی‌آید. همواره هر کسی در جایی متلد می‌شود که در آن  گذشتگان و اجداد سرزمینی «ساخته‌اند» که اعدادی را طی کرده‌ است. صفر در زندگی وجود ندارد. هیچ جا و هیچ مکانی و زمانی را نمی‌توان یافت که بتوان به عنوان صفر مطلق به آن نگاه کرد. صفر مطلق جایی است که بگوییم در آن همه چیز در یکسانی محض قرار دارد و آینده نیز یک امکان محض و ناب است. نقطه صفر در جایی است که همه امکانها بصورت نوعی از آینده با یکدیگر برابرند. جایی است که فرد در عین حال که می‌تواند تبدیل به یک سارق شود و زندگی را در رنج و گرسنگی و بدبختی بسر برد، می‌تواند، دقیقا در امکانی برابر و مساوی، تبدیل به کسی شود که آینده درخشانی دارد و می‌تواند خود را خویشتن رقم  بزند. و این امر دقیقا تفاوتی است که میان انسان و هر موجود دیگری وجود دارد.

برای حیوان و یا موجودات دیگر، آینده، یک مفهومی زمانی است که در آن، تنها ضرورت وجود دارد و به عبارتی دیگر برای حیوان، یک نوع از آینده بیشتر وجود ندارد. حیوان نمی‌تواند «چیزی» باشد جز همان که است. اسب در هر زمانی که در نظر بگیرید اسب است و نمی‌تواند چیزی دیگر باشد. در آینده نیز همان خواهد بود. به همین دلیل است که گفتیم آینده برای انسان یک مفهومی زمانی صرف است. آینده زمانی است که طی می‌شود و در آن چیزی اضافه نخواهد شد. حیوان، حیوان خواهد ماند و آینده آن، حوزه ضرورت است، به این معنی که تغییری در آن رخ نخواهد داد و بنا بر ضرورت همان خواهد شد. «فرشتگان» نیز، البته اگر در زمینه دینی بیندیشیم، همانگونه خواهند بود. آنها نیز نمی‌تواند از خود چیزی دیگر بسازند. آنها نیز بنابر ضرورت زندگی می‌کنند و برای آنها آینده معنایی غیر زمانی ندارد. حتی در آن معنای زمانی نیز تردید است. چرا که فهم زمانی نیازمند نوعی از تغییر است.

اما در این میان تنها انسان است که در ساحتی دیگر زیست می‌کند. در ساحتی که حوزه‌ای از ضرورت نیست. برای انسان آینده او «امکان» است و نه صرف زمان. انسان می‌تواند بسیاری از چیزها بشود. در میان همه‌ی عالم تنها انسان است که دارای نوعی از توانایی است که بنا بر آن می‌تواند به چیزهای متفاوتی تبدیل شود. عالمِ انسان عالمِ شدن است، و نه بودن. آینده برای انسان، نه حوزه ضرورت، که حوزه‌ای از اموری است که می‌تواند به آن تبدیل شود. انسان امکاناتی دارد که می‌تواند هر چیزی شود.

اما این «هر چیزی شدن» تنها در حوزه نظر است. به عبارتی دیگر تنها امکانی ذاتی در انسان است. در واقعیت اما قیودی در طی زندگی بر آن تحمیل می‌شود که اولین قید، قید تولد است. هر آمدنی،آمدن در جایی است و انسان با جایی که در آن متولد می‌شود، اولین قید را در مسیر این امکان بی نهایت بر خود وارد می‌کند. که البته این امر خارج از خواستِ اوست. انسان اگر چه به بیان بسیاری افراد از جمله فلاسفه‌ای مثل سارتر، می‌تواند قابلیت‌های بسیاری را از خود به نمایش بگذارد و به هر چیزی تبدیل شود، اما فلاسفه‌ای که اینگونه می‌اندیشند توجه نمی‌کنند که انسان جدای از حوزه امکان، حوزه از ضرورت را نیز دارا می‌باشد که همان جهانی است که در آن زندگی می‌کنیم. ضرورتی که البته نه در حوزه متافیزیکی، بلکه در ساختارها و سازوکارهای اجتماعی جریان دارد. انسان، در مفهومِ خود، می‌تواند بودایی شود، می‌تواند مسیحی شود و بسیاری از چیزهای دیگر را در خود زنده کند و به آنها تبدیل شود، اما اگر به جهان زندگی به شکلی جزئی و به شکلی که بتواند با واقعیت سروکار داشته باشد، توجه نکنند، نمی‌تواند روابط میان انسانها و هویت انسانها، که یکی از برساخته‌های مهم آن همان سرزمین است، درک کنند. برای درک این روابط و فهم هویت انسانها، باید به گذشته‌ آنها که یکی از آنها گذشته‌ای است که در سرزمین رقم می‌خورد، توجه کنند. سرزمینی که زاده انسانهایی است که پیش از ما زیسته‌اند و اکنون به شکل یک میراث بدست ما رسیده است.

اما نکته ای که باید به آن توجه کرده و بررسی نمائیم این است که ما بسیار بیشتر از آنی که گمان می‌کنیم، دارای خصایص و هویت مشترک هستیم و در طول این نوشته‌ها به این خصایص خواهیم پرداخت و مشخص می‌کنیم که چگونه می‌توان ایرانی بود. در نتیجه تلاش می‌کنیم که در طول این نوشته‌ها از اموری، به موقعیت ویژه ایران و ایرانی بودن به عنوان خصوصیتی ویژه در این میان بپردازیم. موقعیتی که برای همه ایرانیان امکاناتی را در جهت «بودن» و به شکل خاصی بودن، مستقل از هرگونه داوری در این مورد فراهم می‌کند.

در این سیر ابتدا به تعاریف فلسفی و جامعه‌شناسانه‌ی جامعه می‌پردازیم و سپس هویت را، آنگونه که در اجتماع شکل می‌گیرد مورد بررسی قرار می‌دهیم و در ادامه نشان خواهیم داد که این دو در جغرافیای زیستی و فکری ایران چه برهمکنشی با یکدیگر دارند. در نهایت به مجموعه تعاریفی می‌رسیم که در قالب احکامی مشخص، ایرانی بودن را به عنوان امری زیستی توصیف می‌کند.

Advertisements
این نوشته در هویت ایرانی, حقوق بشر, سکولاریزم و جایگاه عقل و دین ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s