به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زندانی شدن بی گناهان در بند رها ، هاله و ساسان

به مناسبت نزديك شدن سال چهارم زندانی شدن بی گناهان در بند رها ، هاله و ساسان

سهل آباد

سهل آباد محله ای درشرق شهرشیراز، واقع دریکی ازجاده های فرعی بریجستون است. بعد ازگذر ازیک خیابان نسبتاً طولانی؛ به یک راه خاکی می رسیم پس ازگذشتن ازکمی راه خاکی به سمت چپ می پیچیم؛ کوچه ای که یک جوی آب گندیده درآن جاری است. سهل آباد محله ای فقیرنشین با تعداد زیادی مهاجرافغانی؛ که این موضوع باعث شد تا تعدادی جوان بهائی ومسلمان؛ کناریکدیگرودوشادوش هم درسال 1384 تصمیم بگیریم که درچنین محله ای فقیرنشین فعالیت آموزشی داشته باشیم.

آری… می خواهیم با هم به سرزمینی رویم که جوانان آن جزخدمت ومَحَبّت ، چیزی درسرندارند. محله ای که مردم آن تشنه مَحَبّتند ، نونهالان واطفال آن عشق می ورزند به عاشقانی که با آنها بازی می کنند ودست محبت برسرشان می کشند و وقت خود را هفته ای 2 الی 3 ساعت درکناراین نونهالان بوستان جنّت دوست واطفال جمال کبریا ونوجوانان چمنستان الهی ، مَحَبّت را به آنها می آموزند وعاشقانی که هفته ای حداقل چندین ساعت درراه این بندگان درگاه یاربی نشان وقتی را با هم ودرکنارهم به برنامه ریزی سپری می کنند.

 

وچه نیکوست وقتی که با دوستان غیربهائی دریک راه قدم برداشتن ، وبا لاترآنکه ، همه اهل کره ارض ازهرنژاد وهرزبان ، ازهردین وهررنگی درکنارهم ؛ جهت خدمت به همنوعان خود وبخصوص همنوعان بی بضاعت وفقیرخود ، قدم برمی دارند.

باهم می خواهیم به سرزمینی ازخاطرات ؛ که فراموش نشدنی است سفرکنیم.

بعدازعید سال 162 بدیع مطابق 1384 هجری خورشیدی بود که برنامه براین قرارگرفته که چهارشنبه هرهفته ساعت 00/16 الی 30/16 درجایی قرارگذاشته وبرنامه ها را مرتب کرده به سمت سهل آباد راهی شویم ، درراه هم ؛ برروی درسها مرورمی کردیم. تا جهت انتقال مفاهیم ، کوتاهی نکرده باشیم وبتوانیم هردفعه یک مفهوم زندگی واجتماعی را به نونهالان ، اطفال و نوجوانان  انتقال دهیم.

ازجایی که قراربود حرکت کنیم تا سهل آباد ، حدود 30 دقیقه راه بود.

زمانی که وارد محل می شدیم ، بچه های محلّ که با شوروشوق منتظربودند ، شادمانی    می کردند وهمه به طرف ما آمده به سلام واحوالپرسی می پرداختند. نا گفته نماند که بچه ها ، پسرها را عموخطاب می کردند ودخترها را خاله ، خودمان نیزهمدیگررا خاله وعمو خطاب می کردیم تا بچه ها غیرمستقیم ، بیاموزند. درآن اوایل ؛ زیراندازهای خود را مقابل منازل انداخته تا خانواده ها ازاین بابت خیالشان راحت باشد که جزخدمت نیّت دیگری نداریم.

مادران هنگام فعالیّت ما ، ناظربرما بودند که بدانند با بچه هایشان چه درسهایی کارمی کنیم ونحوه کارچگونه است.

اززمان ورود ، فعالیّتمان به این صورت بود :

ابتدا با همگی آنان به ورزش وبازی می پرداختیم وپس ازآن به دعا مشغول می شدیم وبعد درس ومسابقه وکاردستی ورنگ آمیزی.

البته درتابستان ورزش وبازی را درآخربرنامه ها قرارمی دادیم ولی درزمستان چون می خواستیم بچه ها قبل ازفعالیّت گرم شوند ، ورزش وبازی را به اوّل فعالیّتها موکول کرده بودیم.

حتی درهنگام بازی کردن و ورزش به بچه ها آموخته بودیم که با هم مثل دو برادرودوخواهررفتارکنند وبه یکدیگراحترام بگذارند ، با یکدیگرمتحد باشند تا بتوانند به کمک هم درراه موفقیّت فعالیّتها ، قدم بردارند.

قسمت اوّل ورزش ومسابقه یا بازی بود را ، با هم انجام داده وبازیهای مختلفی را بصورت مسابقه اجرا می کردیم مثل بازی : جزیره ها ، خرچنگ بازی ، رانندگی وفوتبال وگونی بازی و….

قسمت دوّم دعا بود که بچه ها آموخته بودند که هنگام دعا دستهایشان را به طرف بالا بگیرند ، که جایگاه خداوندی است. چشمهایشان را برهم گذارند تا حواسشان به جای دیگر نرود. با هم دعا ها را معنی می کردیم وبرروی مفاهیم آن کارکرده وازخدا می خواستیم که ما را ازالطاف خودش محروم ننماید ، وبعد ازهمگی آنها می خواستیم که هرآنچه ازدعا فهمیده اند را بصورت نقاشی برروی کاغذی که به آنها می دادیم بکشند.

قسمت سوّم درس بود ، هردفعه یا هر2 هفته یا 3 هفته موضوعی را کارمی کردیم ودرس را با کمک نمایش تئاتریا نمایش عروسکی آموزش می دادیم تا بهتردراذهان عزیزانمان جای گیرد. درسها عبارت بودند از: مَحَبّت ، گذشت ، صداقت ، کمک کردن ، رحم به حیوانات ، احترام به قوانین وبزرگداشت دانشمندان وروزهای خاصّ مثل روزصلیب سرخ یا روزمادرو… مثلاً درروزمادرهمه بچه ها با هم یک کارت پستال درست کردیم که نمونه های مختلفی را ازقبل تهیه کرده بودیم تا بچه ها بتوانند با الگوقراردادن یک یا دوکارت ، خودشان با کمک ما کارت پستالی درست کرده و این کارت پستال را که با نقاشی ومتنی تزئین شده بود ، به مادرشان تقدیم کرده این روزرا به آنها تبریک بگویند.

قسمت چهارم تهیّه کاردستی یا نقاشی بود. با کمک هم مشغول می شدند ؛ تا بتوانند آموخته هایشان را دریک کاردستی یا نقاشی جمع آوری نمایند وبه خانواده هایشان تقدیم کنند.

بله مدّتی دربهاروتابستان ، چهارشنبه ها ساعت 00/17 ومدّتی دیگرسه شنبه ها ساعت 00/17 درمحل حاضرمی شدیم ودرپائیزوزمستان ؛ جمعه صبح ساعت 30/8 دقیقه درمحل حاضربودیم. هرچند ماه یک باربرای بچه ها جشنی می گرفتیم تا بچه ها بتوانند دراین جشن با دعوت والدین خود ، فعالیّتهای خود را به نمایش بگذارند ، فعالیّتها درجشن عبارت بودند از : خواندن سرود ودعا ، نمایش تئاتروکاردستی ها وصحبت اعضاء گروه درمورد فعالیّتهای گذشته وآینده وقدردانی ازوالدین که جهت انجام این فعالیّتها با ما همکاری لازم را داشته اند.

پس ازگذشت چند ماه ازفعالیّتمان ، موفق شدیم ازشورای شهرشیرازمجوزدریافت کنیم ، شورای شهرهم به ما گفت ؛ که می توانید هرجای این شهرفعالیّت داشته باشید ، خانواده ها هم خیالشان راحت شده بود که ما با گرفتن مجوزثابت کرده ایم که نیّتی جزخدمت به عزیزانشان نداریم. اواخرسال 1384 برنامه ریزی کردیم که برای عید نوروز جشن گرفته وعید را معرفی کنیم ، آن هم با والدین. بخاطرهمین چند هفته قبل ازعید ، برنامه ها را تقسیم کرده وهرگروه مسئول برنامه ای شده بود ، گروهی مسئول نمایش عید نوروزبودند. وگروهی تهیه سفره هفت سین را به عهده داشته وگروهی سرود اجرا می کردند ، آخرجشن نیزبه همگی عیدی داده وسال خوبی را برایشان آرزو کردیم. این جشن نیزبه خوبی هرچه تمامتربرگزارشد. درایام تعطیلات سالانه ، تعطیلاتی ازقبیل : عید فطرومبعث. با گروه های محلّه های دیگرهماهنگ کرده ، برنامه مشترکی را تنظیم می کردیم وبه دیدن افراد ایزوله ومعلولین ذهنی ( مثل مرکزتلاش دراکبر آباد ) رفته برنامه هایی ازقبیل : نمایش تئاتر، برنامه موسیقی وپذیرایی شیرینی وآبمیوه وبازی را درکنارآنها اجرا می کردیم ، یا به مرکز خیریه نرجس شیرازدرشهرک والفجررفته با افراد معلول وایزوله ملاقات می کردیم وبه مسئولین این مراکزپیشنهاد هرگونه کمک وهمکاری می دادیم.

«مادامی که این اطفال درکنارت هستند، تا می توانی دوستشان بدار. خود را فراموش کن وبه ایشان خدمت نما. شفقت فراوان خود را ازآنها دریغ مدار. مادام که این موهبت با تواست؛ قدرش را بدان. نگذارهیچ یک ازرفتارکودکانه آنها بدون قدردانی بماند. این شادمانی که اکنون دردسترس تواست مدّت زیادی نخواهد ماند. این دستان نرم کوچکی که دردست توآشیانه دارند؛ درحالی که درآفتاب قدم می زنی، همیشه با تونخواهد بود. همین گونه این پاهای کوچکی که درکنارت می دوند ویا صداهای مشتاقی که بدون وقفه وبا هیجان، هزاران سؤال ازتومی کنند؛ تا ابد نیستند. این صورتهای قابل اعتماد که به طرف توتوجّه می کنند یا بازوان کوچکی که برگردن تو حلقه می شوند ولَبان نرمی که برگونه های توفشارمی آورند، دائمی نیستند. همین طوربدنهای کوچکی که درکنارتوزانو می زنند ومناجات زمزمه می کنند، همیشگی نخواهند بود. پس دوستشان بدارومَحَبّت آنها را جلب کن وتمام گنجینه قلب خودت را برایشان ارزانی دار.

روزهایشان را ازشادی پرکن ودرخوشی وشادمانی معصومانه ایشان شریک باش.

طفولیّت چند روزی بیش نیست. آگاه باش که برای همیشه ازدست خواهد رفت.»

درادعیه خود آنها را  یاد کنید.

 

 

 

 

 

(  با احترام تقدیم به خانواده های مسجونین بهائی درایران به مناسبت سومین سال مسجونیت سه جوان شیراز )

 

 

Advertisements
این نوشته در حقوق بشر ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s