علم و جامعه

علم و جامعه


هر انسانی که در جامعه زندگی می کند بر افراد دیگر و جامعه تاثیر می گذارد. اگر این قانون را بپذیریم به معنی آن است که هر فردی چون بر دیگران تاثیر می گذارد لاجرم باید دیگری ای هم باشد که متاثر شود، از این رو همه ی افراد جامعه در عین حال که موثرند متاثر هم می شوند. مجموعه ی افراد، آن قدرتی را می سازند که جامعه نام می گیرد. امروزه  همه می دانیم که جامعه ی انسانی به عنوانی ابزاری قدرتمند در جوامع صنعتی عمل می کند. این جامعه توانایی جهت دادن به آراء و افکار انسانی را داراست. توانایی مشخص کردن ارزشها و هنجارها را دارد. حتی گاها می تواند تا آن حد هم پیش رود که به ما بگوید چگونه باید دنیا را ببینیم و چه چیز را باید ببینیم و اینکه «وجود» ها در عالم چیست و چه چیزهایی وجود ندارند را نیز به ما می آموزد. برای مثال شالوده گرایان روشهایی برای فهم عالم را بر ما عرضه می کنند و می آموزند که باید بر تجربه یا عقل متکی بود و با آنها احساس کرد، دید و یا مبتنی بر مبانی منطقی آنها بایستی پیش رفت. اینگونه مناقشات بخش قابل توجهی از آن علمی را که امروزه «فلسفه ی علم الاجتماع» می نامیم را در بر می گیرد. گاها گونه ای از این رویکردها  – چه از دید امروزی ها علمی و چه غیر علمی – آنچنان قدرتمند می شود که قابلیت آن را می یابد که جان انسانها را بازستاند  و آنان را که با عالمان متکی بر اصول عصر هم اندیش نیستند سلاخی کند. چه آن زمان که دانشمندان را به دلیل مباینت نوشتارها و افکارشان با کتاب مقدس مورد سرزنش و ارتداد قرار می دادند وچه امروزه که تخطی از اصول علمی روز را به معنی و مساوی بی اعتباری و طرد آن ایده ها به حساب می آورند. با تدقیق در تاریخ بشری در می یابیم که این یک بعد نگری به صحت و اعتبار قوانین رایج در میان دانشمندان یا علماء روزگار، سبب طرد اندیشه هایی گشته که تاریخ شهادت صحت آن را در زمانی دیرتر به بشر می دهد. اما در این زمان دیگر آن اندیشمندان روشن ضمیر نیستند که شهادت تاریخ را ببینند.

آگاهی علمی ما، تجربه ی حاصل از جامعه

تعارضاتی که از مقایسه ی بازه های مختلف زمانی از نحوه ی برخورد و درک با یک مفهوم مثل مرکزیت زمین یا خورشید، به دست می آید خود موردی جالب توجه برای فلاسفه ی علم بوده است. اینکه چه می شود که در علم دگرگونی اتفاق می افتد و مفاهیمی به یک باره به دنیا می آیند که متفاوت و یا حتی در تضاد با مفاهیم علمی زمانهای گذشته بودند، خود موضوع بررسیهای کلانی بوده است. تی. اس. کوهن یکی از مورخین علم بوده است. او مفهومی نوین را با عنوان «پارادایم» در فلسفه ی علم اجتماعی باب کرد که بسیار نیاز به آن احساس می شد. این مفهوم دقیقا علت این تعارض های مفاهیم علمی را در طول تاریخ توضیح می دهد. جهش های علمی ای که در تاریخ بشریت هم اتفاق افتاده است نیز از قابلیتهای تحلیلی است که مفهوم پارادایم در خود مستتر دارد. کوهن معتقد بود که دگرگونی اصلی در تفکر علمی اتفاق نمی افتد مگر آنکه پارادایم ما الزاما تغییر یابد. او در کتاب خود با نام «انقلاب ساختار علمی» مثالی از جهش علمی از «مکانیک کلاسیک» به «مکانیک کوانتوم» می آورد. او در پی اثبات آن است که هنگامی که دانشمندان در چهارچوب یک پارادایم مشخصی عمل می کنند و می اندیشند، در چارچوب همان پارادایم سعی به حل نظریات میدانند که چارچوبشان آن را قابل حل می داند. از ابزار عملی و نظری چارچوبی بهره می گیرند که در آن هستند و با اصول و بدیهیات آن است که می اندیشند و در پی تولید علمند. با وجود این، هر از چند گاهی، هنگامی که پارادایم موجود فعلی، دیگر قادر به حل وضعیت های خلاف انتظار و قاعده هایش بپردازد، انقلابی علمی رخ می دهد و بایستی پاراداریم قبلی جایگاه خودش را به پارادایم جدیدی ببخشید. نظریه ی کوهن ظاهرا ادعای آن را دارد که جهان عملا از منظر نظریه های متفاوت، متفاوت نگریسته می شود. امکان آن وجود دارد که آنچه که تحت یک پاراداریم به عنوان واقعیت و بخشی از حقیقت در نظر گرفته می شود و مفهوم قابل اعتماد و اشاعه است، در پارادایم دیگری اینگونه نباشد و حتی غلط تعبیر گردد. پس بنابراین نظریه های علمی و پارادایم مخصوصی که ما انتخاب کرده ایم و بر اصول آن تکیه زده ایم، دریافت های ما را از واقعیت دگرگون می کند. دانشمندانی که براساس پارادایم های متفاوتی عمل می کنند، مفاهیم متفاوتی دارند ومشاهدات متفاوتی می کنند. اما اینکه آیا نظریه ها عملا واقعیت را هم دگرگون می سازند یا خیر نکته ای دیگری است، البته اگر واقعیتی موجود باشد.

البته این نکته واضح است که جهان هم درحال تغییر است اما این به آن حد نمی باشد که نظریه های علمی که به تحقیق درباره ی قوانین طبیعی می پردازند ماهیت علمی خود را از دست دهند و قوانینشان بر عالم دیگر صادق نباشد. بنابراین جهانی که دانشمندان درک می کنند تغییر می کند اما این بدین معنا نخواهد بود که خود جهان هم قوانین اش در حال تغییر است، بلکه قوانینی که دانشمندان با آنها جهان را می فهمند به قوانینی جامع تر و شاید متفاوت تر تغییر می کند. این خود سوالی مهم است که کدام پاراداریم را باید قبول کرد؟ کدام پارادایم معیارهایی دقیق تر و صحیح تر برای ارزیابی واقعیات در اختیار ما قرار می دهد؟ بسیاری معتقدند که ما با سلسله ای از نظریه ها یا برداشتهای متفاوتی درباره ی جهان رها می شویم، بدون داشتن هیچ وسیله ای که تعیین کند کدام یک بهتر از بقیه است.

کوهن معتقد است که جهان تنها از طریق پارادایم قابل بررسی است. یک مسئله ای که در اینجا رخ می گشاید آن است که چگونه می توان بین افرادی که به پارادایم های متفاوتی وفادارند، نظرهایشان را به بحث گذاشت و آراءشان را مورد مداقه قرار داد؟ سوال آن است که آیا راهی وجود دارد که دانشمندانی که به پارادایم های متفاوتی پایبندند و نظریاتشان از رهگذر پارادایم خودشان قوام یافته، بتوانند با آنهایی که به پارادایم متفاوتی پای بند اند در بحث با یکدیگر دچار کژفهمی نشوند و بتوانند یکدیگر را درک کنند یا خیر؟ البته کوهن بیان می کند که بسیاری از مفاهیم همپوشی با یکدیگر در میان پارادایم ها مختلف دارد ولی ناساز گاری شان را نمی توانند به هیچ زبانی ابراز کنند. کوهن همچنین در کتابش به این مسئله پاسخ می گوید که علت اینکه دانشمندان مختلف پاراداریم های متفاوتی را مشخص می کنند چیست؟ او می گوید:

» برخی از دلایل – مثلا پرستش خورشید که به کپرنیکی شدن کپلر کمک کرد – کاملا بیرون از کستره ی ظاهری علم قرار دارند. بقیه باید مربوط به طرز فکر و روال زندگی و شخصیت خود فرد باشند. حتی ملیت یا شهرت گذشته ی فرد نوآور و مربیانش گاه ممکن است نقشی اساسی ایفاء کند.»

از این مطلب کوهن می توانیم دریابیم که علم به جای آنکه مخلوقی پرابهت عقلانی ذهن بشری باشد، آن چیزی است که اجتماعات خاص و جوامعی خاص آن را انسجام می بخشد. نظرات کوهن از این رو زمینه را برای روی آوردن و توجه فزاینده به جامعه شناسی علمی هموار کرده است. توضیحات او درباره ی زمینه های علمی، توجیهات و تبیینات جامعه شناختی را برای یافتن قوانین علمی می طلبد. او عملا بیان می کند که این واقعیت که گروه اجتماعی خاصی می تواند یک راه حل را برای مسئله ای بپذیرد ولی نه راه حل دیگری، یا می تواند یک برهان را دلیل موجه بداند ولی نه برهان دیگری، نیاز به تحلیل جامعه شناختی را نشان می دهد. بنابراین جامعه شناسی علم استدلال می کند که شیوه های سنتی برای داوری علمی به خطر افتاده و این دیگر وظیفه ی جامعه شناسی است که به ما نشان دهد سنتها چگونه عمل می کنند ودگرگون می شوند. یکی از جامعه شناسان می گوید:

» معیارهای علمی خود جزء شکلی خاص از فرهنگ اند؛ مرجعیت و نظارت ضروری اند تا معقول بودن آن شکل خاص حفظ شود. بنابراین، اگر کوهن بر صواب باشد، علم باید تابع مطالعه ی جامعه شناختی شود. اساسا به همان نحوی که هر شکل دیگر شناخت یا فرهنگ.»

فیرابند یکی از فیلسوفان علم است، او از این موضوع مطروحه ی کوهن هم فراتر رفته و حتی بیان می دارد که شاید خود علم هم سنتی در میان بدیلهای دیگری باشد که صرفا اعتباری نسبی دارد. فیرابند در حد افراطی خود، دانشمندان را «فروشندگان ایده ها و ایزارها و نه داوران حقیقت و خطاء» بر می شمرد. این نتیجه ای نخواهد داشت به غیر از آنکه ما لاجرم از دانش به باور برسیم. بنابراین بر طبق گرایشی غالب در فلسفه ی علم معاصر، علم به هیچ وجه راه رسیدن به حقیقت نیست، چه به اینکه بخوهد داوری باشد برای حقیقت و یا تنها راه رسیدن به حقیقت!

از منظر او سنتهای بسیاری وجود دارند که هر یک از آنها آموزه های قاطعی درباره ی چیستی حقیقت و راههای دستیابی بدان دارند. به علاوه درون هر یک از این سنتها می بینیم که این توهم وجود دارد که شناخت می تواند حاصل شود و حاصل شده است. البته زمانیکه در یابیم که این ادعا در تمامی سنت های حتی متضاد وجود دارد، در می یابیم که داوری در باب حقیقت صرفا اعتباری نسبی دارد. این داوری هم تنها برای کسانی که به آن سنت وابستگی دارند و درون آن سنت هستند اعتبار دارد ولی نه برای کسانی که بیرون از سنت اند.

شاید بتوان این گفتار را وجهی از بیان نسبی گرایی دانست. سنتهای گوناگونی وجود دارند که شیوه های زندگی متفاوت و مستقلی را به وجود می آورند. هر یک معیارهای خودشان را به وجود می آورند و بر اساس آن پیش می روند. این مشخص است که هیچ یک را نمی توان به وسیله ی ملاکی که در سنت دیگری ریشه دارد درک کرد، چه برسد به آنکه مورد داوری قرار داد. البته باید دقت نمود که اگر این گفتار در قبال «اخلاق» هم بخواهد صادق آید دنیای وحشتناکی را پیش روی خواهیم داشت! در آن صورت جوامع و جماعت های مختلف هر کدام شیوه های مختلفی را برای انجام دادن کارهای شان دارند، بدون آنکه یک مجموعه ای از اعمال برتری و یا کهتری نسبت به دیگری داشته باشند.

بنابراین می بینیم که افراد با زندگی خود در جامعه، در جریان دیدگاههای مختلف علمی که از پارادایم های مختلف نشات می گیرد قرار می گیرند. آنچه معتقدیم یا دعوی شناخت آن را داریم صرفا محصول نیروهای اجتماعی ای است که ممکن است نسبت به آنها ناآگاه باشیم. گاها این پارادایم ها علمی است (بنابراین معیارهای امروزین) و گاها غیرعلمی و شامل پارادایم های دینی هم می گردد. فیرابند نکته ای را در هیمن مسئله به ما یاد آور می شود او می گوید که بنیادگرای دینی صرفا به سنتی متفاوت با دانشمند علوم که به معیارهای متفاوتی معتقد است، تعلق دارد. فیرابند البته این موضوع را نه تنها در قبال دو فرد متفاوت بلکه، به نحوه ی تفکر افراد و اینکه در چه سنتی فکر می کنند هم تعمیم می دهد. او بیان می دارد که یک فرد می تواند تمام هفته را بر روی نظریات علمی مبتنی بر خلقت که با قوانین علمی احاطه شده است کار کند، در عین حالی که روز یکشنبه که به کلیسا می رود همچنان به مضامین «سفر پیدایش» معتقد باشد. نسبی گرایان معتقدند که نمی توان این سوال را طرح کرد که کدام معیار از این دو صحیح است. آنان می خواهند که ما باور کنیم که تمام بنای علم غربی صرفا دارای واقعیتی جامعه شناختی می باشد و نه مطلق که بایستی با توجه به زمینه ی اجتماعی که آن علم در آن رشد کرده است مورد بررسی قرار گیرد. علم شاید امروزه به عنوان یگانه مسیر شناخت معروف شده باشد و دانش مندان دارای شهرتی کاذب شده باشند، اما به عقیده ی نسبی گرایان ایشان در سنتی کار می کنند که بدیلی است برای سایر سنتها؛ نظیر سنت دینی.  نسبی گرایان می گویند که فعالیت دانشمندان علوم را هم ارز با بسیاری از رسومات دینی دیگر قرار داد.

در اینجا البته این سوال طرح می شود که پس قوانینی که دانشمندان درباره ی جهان کشف کرده اند چه می شود؟ پاسخ یک نسبی گرای مطلق به این پرسش آن است که حتی مفاهیم مربوط به جهان هم پیشاپیش نظری می باشد. این مفاهیم را باید تنها در بافت زندگی افرادی که باورهایی به این مفاهیم داردن جستجو نمود. «واقعیت» جدای از آن چه به نظر گروهی واقعی تصور می شود، معنا ندارد. این کاملا بسته به شرایط آن گروهی دارد که به آن واقعیت معتقدند. بنابراین اگر شناخت شناسی (اپیستمولوژی) را هدف قرار دهیم، بسیار بستگی به جهان بینی ما و حتی هستی شناسی ما دارد. این بدان دلیل است که جهان بینی های متفاوت، قائل به هستی های متفاوتی هستند و در حیطه های هستی هایی که تعریف می کنند با یکدیگر اتفاق نظر ندارند. از این رو اپیستمولوژی وابسته به متغیر انتولوژی می گردد. می بینیم که چه وسیع یک جامعه می تواند در تعیین آنچه که هست و شیوه ی بررسی آن و نوع نگرش ما بدان موثر باشد. البته خیلی هم نمی توان آنچه که هست را با آنگونه که باید ببینیم را از یکدیگر منفک نمود. می شود گفت این دو مفهوم با یکدیگر در تعاملی شدید هستند. آنچه که به نظر ما وجود دارد، بسیار بستگی به شیوه ی نگریستن ما به عالم دارد که البته این دو را می توانیم از جامعه ی خود و فرهنگ غالب در آن وام بگیریم.

بنابراین بررسی عینیت نظریات علمی تا حد وسیعی بستگی به بررسی صحت آن مطالب با توجه به زمینه ی اجتماعی برخاسته از آن است. جامعه شناسی در میان این استدلالات قد علم می کند و از حالتی که سابقا منفعل بوده و مورد تهدید از سوی پوزیتویستها به دلیل غیر علمی بودن واقع می شد، بیرون آمده و حال فعالانه با این فلسفه فوق الذکر، جایگاه علمی را متزلزل می کند و حتی عینیت آن را منوط به تائید خود می کند. در این رویکرد اخیر فلسفه و علوم طبیعی خود تبدیل به موضوعاتی برای بررسی می گردند. در این زمینه است که حمله به تجربه گرایی بسیار اهمیت می یابد. می دانیم که اگر شناخت از طریق حواس باشد، به وضوح امری شخصی می شود. هر کس در این حالت می تواند شناختی جدای از دیگران داشته باشد. بنابراین شناخت عمیقا در شیوه ای از زندگی که خود بخشی از آن است ریشه دارد.

در انتها ابهاماتی در باب خود جامعه شناسی هم پیش می آید. تحقیقاتی که قرار است از سوی یک جامعه شناس در باب عینیت یک مطلب علمی صورت پذیرد خود نیز خواه ناخواه متاثر از زمینه ی اجتماعی و فرهنگ محقق است. آیا خود این تحقیقات هم جای تحقیق دارد که عینیت آنها مشخص گردد؟ به نظر می رسد که ایده ی «جامعه شناسیِ جامعه شناسی شناخت» مبتذل نمی نمایاند. بلکه ضروری است. اینکه چرا جامعه شناسان خود فکر می کنند که تبیین هایشان معتبر است خود قابل تبیین است، البته که هر تبیینی صرفا تبیینی است که گروه خاصی به آن معتقد اند. اما باید با این نقطه ی تسلسل هم در راه شناخت میزان عینیت به نوعی کنار آمد.

Advertisements
این نوشته در كتاب, نقد تاریخی, سکولاریزم و جایگاه عقل و دین ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s