عوامل‌ رشد و افول‌ اندیشه‌ و عقب‌ماندگی‌ ایران‌

عوامل‌ رشد و افول‌ اندیشه‌ و عقب‌ماندگی‌ ایران‌

دکتر کاظم علمداری

اثر حمله‌ اعراب‌ و مغول‌ها

در فصول‌ پیشین‌ توضیح‌ دادم‌ كه‌ موانع‌ طبیعی‌ در شكل‌بندی‌ سیستم‌ تولیدی‌ جامعه‌ نقش‌ اساسی‌ دارند. این‌ شكل‌بندی‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ به‌نوبه‌ خود در كندی‌ و تندی‌ رشد و كلیت‌ تمدن‌ جامعه‌ و یا عقب‌افتادگی‌ سیاسی‌ و فرهنگی‌ جامعه‌ دخیل‌ بوده‌اند.

افزون‌ بر آن‌، سیر تفكر عقلانی‌، علمی‌ و فلسفی‌ به‌عنوان‌ هم‌ عامل‌ و هم‌ معلول‌ این‌ مناسبات‌ در رشد و عقب‌ماندگی‌ باید درنظر گرفته‌ شود. حوادث‌ تاریخی‌ مهم‌، مثل‌ هجوم‌ قبایل‌ همسایه‌، از جمله‌ اعراب‌، و مغول‌ها در ایران‌ در روند این‌ رشد و عقب‌ماندگی‌ نقش‌ داشته‌اند. ولی‌ رابطه‌ این‌ حوادث‌ تاریخی‌ با عوامل‌ طبیعی‌ را باید با ارزیابی‌ از واقعیت‌های‌ اجتماعی‌ مشخص‌تر كرد. اگر رشد فكری‌ جامعه‌ با توسعه‌ و یا عقب‌ماندگی‌ ارتباط‌ دارد، چگونگی‌ پیدایش‌ رشد فكری‌ و یا افول‌ آن‌ نیز باید شناخته‌ شوند. در این‌ ارتباط‌ نقش‌ وقایع‌ تاریخی‌ مهمی‌ چون‌ حمله‌ اعراب‌، پیدایش‌ اسلام‌ و حمله‌ مغول‌ها به‌ ایران‌ را باید ارزیابی‌ كرد، چرا كه‌ كسانی‌ معتقدند كه‌ عوامل‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ همین‌ حوادث‌ تاریخی‌اند. از آنجایی‌كه‌ نظر این‌ نوشته‌ برآن‌ آن‌ است‌ كه‌ ریشه‌ پیدایش‌ تمدن‌ معاصر غرب‌ در مناسبات‌ تولید فئودالی‌ و تحول‌ آن‌ به‌ سرمایه‌داری‌ بوده‌، و در ایران‌ ساختار چنین‌ تحولی‌ وجود نداشت‌، اثر این‌ حوادث‌ تاریخی‌ را در تقویت‌ یا تضعیف‌ آن‌چه‌ ایران‌ می‌توانست‌ باشد می‌داند. در این‌ بخش‌ به‌ نقد و تحلیل‌ نظراتی‌ پرداخته‌ می‌شود كه‌ اثرات‌ این‌ حوادث‌ تاریخی‌ را در عقب‌ماندگی‌ ایران‌ تعیین‌ كننده‌ می‌دانند. ابتدا به‌ رابطه‌ رشد تفكر انسانی‌ و وضعیت‌ مادی‌ و معیشی‌ جامعه‌ اشاره‌ می‌شود.

هگل‌ در تشریح‌ تفاوت‌ شرق‌ و غرب‌ به‌ عامل‌ اقلیمی‌ اشاره‌ دارد، كه‌ نهایتاً خودآگاهی‌ انسان‌ را كه‌ پایه‌ فردیت‌ اوست‌ را تابعی‌ از آن‌ می‌شمارد. او رشد فردیت‌ را زاییده‌ فرهنگ‌ غرب‌ می‌داند كه‌ آزادی‌ فردی‌ حاصل‌ چنین‌ فرهنگی‌ است‌. ولی‌ او معتقد است‌ كه‌ «در شرایط‌ آب‌ و هوایی‌ سخت‌، فرهنگ‌ها رشد نمی‌كنند زیرا انسان‌ها درگیر مبارزه‌ مداوم‌ با طبیعت‌ هستند، ولیكن‌ تئاتر تاریخ‌ در مناطقی‌ كه‌ آب‌ و هوای‌ سرد و گرم‌ در یكدیگر ادغام‌ شده‌اند اجرا می‌شود. از آنجایی‌كه‌ چنین‌ شرایط‌ آب‌ و هوایی‌ تنها در نیمكره‌ شمالی‌ وجود دارد، این‌ قسمت‌ مهمترین‌ صحنه‌ اجرای‌ تئاتر تاریخ‌ است‌.»

در بررسی‌ هگل‌ از تاریخ‌ و دلایل‌ پیدایش‌ تمدن‌ معاصر غرب‌ باید به‌ سراغ‌ فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ و دلایل‌ پیدایش‌ آن‌ رفت‌. هگل‌ زمینه‌ پیدایش‌ تفاوت‌ شرق‌ و غرب‌ را در رابطه‌ با دین‌ و دولت‌ ارزیابی‌ می‌كند. «در شرق‌ دین‌ و دولت‌ دو روی‌ یك‌ سكه‌اند.» این‌ پدیده‌ اساس‌ و بنیاد تفاوتی‌ است‌ كه‌ از این‌ مقطع‌ به‌بعد در زمینه‌های‌ فرهنگی‌ و علمی‌ و فلسفی‌ بروز می‌كند. و آن‌چنان‌كه‌ در فصول‌ اولیه‌ این‌ كتاب‌ تشریح‌ شد زمینه‌ مادی‌ ادغام‌ دین‌ و دولت‌ را باید در وضعیت‌ اقلیمی‌ این‌ سرزمین‌ها جستجو كرد. نقل‌ قول‌ زیر كه‌ بیان‌ موجزی‌ است‌ از نظر هگل‌ گویای‌ این‌ واقعیت‌ و ریشه‌ تمامی‌ تفاوت‌ شرق‌ و غرب‌ است‌.

«به‌ نظر هگل‌ انسان‌ در غرب‌ به‌ خودآگاهی‌ رسیده‌ و به‌ فرد تبدیل‌ شده‌ است‌. یكی‌ از مهمترین‌ نشانه‌های‌ این‌ فردگرایی‌ این‌ است‌ كه‌ در اروپا میان‌ قوانین‌ و نهادهای‌ اجتماعی‌ و خصوصی‌ یعنی‌ اعتقادات‌، خودآگاهی‌ و تفكرات‌ فرق‌ گذاشته‌ می‌شود. در شرق‌ آن‌چه‌ مربوط‌ به‌ بخش‌ خصوصی‌ یا درونی‌ است‌ در بخش‌ اجتماعی‌ محو شده‌ است‌. مسائل‌ خصوصی‌ و اجتماعی‌ یكی‌ شده‌ است‌. در شرق‌ اخلاقیات‌ توسط‌ قانون‌ مطرح‌ می‌شود و خواسته‌های‌ انسان‌ها توسط‌ قانون‌ مطرح‌ می‌شود و خواسته‌های‌ انسان‌ها توسط‌ قانون‌ و یك‌ نیروی‌ خارجی‌ هدایت‌ می‌شدند. در شرق‌ جایی‌ برای‌ خواسته‌های‌ شخصی‌ و گرایش‌های‌ فردی‌ باقی‌ نمی‌ماند. در شرق‌ دین‌ و دولت‌ دو روی‌ یك‌ سكه‌اند. به‌ نظر وی‌ با آمدن‌ یونانی‌ها به‌ صحنة‌ تاریخ‌ است‌ كه‌ فردگرایی‌، آزادی‌ و علایق‌ فردی‌ مطرح‌ می‌گردد. به‌ گفتة‌ هگل‌ فرهنگ‌ غربی‌ براین‌ اساس‌ بنا شده‌ است‌. به‌نظر وی‌ نظام‌های‌ استبدادی‌ شرقی‌ هم‌چون‌ مصر، ایران‌، هند و چین‌ دچار ركود شدند و دین‌ جدیدی‌ كه‌ به‌ صحنه‌ تاریخ‌ آمد، یعنی‌ اسلام‌، نیز نتوانست‌ این‌ شرایط‌ را تغییر دهد. از اینجا بود كه‌ صحنة‌ تئاتر تاریخ‌ به‌ غرب‌ منتقل‌ شد. در اروپا عقل‌ بشری‌ و آزادی‌ رهبری‌ فرهنگ‌ها را به‌دست‌ گرفت‌ و با اصطلاحات‌ مذهبی‌ و روی‌ كار آمدن‌ پروتستان‌ها، پیشرفت‌های‌ علمی‌ و عصر منورالفكری‌ تاریخ‌ به‌ پایان‌ خود رسید. با انقلاب‌ فرانسه‌ عقل‌ بشری‌ و آزادی‌ به‌ پیروزی‌ رسیدند و از آنجا بود كه‌ بشر سرنوشت‌ خود را به‌دست‌ گرفت‌ و قوانینی‌ را كه‌ خود می‌خواست‌ وضع‌ نمود.

هگل‌ پایه‌ فرهنگی‌ غرب‌ را در فلسفه‌ یونان‌ می‌بیند كه‌ چنین‌ فرهنگی‌ در نظام‌های‌ استبداد شرقی‌ هم‌چون‌ مصر، ایران‌، هند و چین‌ دچار ركورد شد. دلایل‌ این‌ ركورد نیز وضعیت‌ اقلیمی‌ جوامع‌ شرقی‌ توصیف‌ شده‌ است‌. البته‌ هگل‌ حركت‌ تاریخ‌ را مسطح‌ می‌داند كه‌ از شرق‌ آغاز و در غرب‌ پایان‌ یافته‌ است‌. همان‌گونه‌ كه‌ خورشید از شرق‌ طلوع‌ و در غرب‌ غروب‌ می‌كند. او تمدن‌ معاصر غرب‌ را پایان‌ تاریخ‌ می‌داند. و عملاًبه‌ دیالكتیك‌ بین‌ عین‌ و ذهن‌ كه‌ او خود مبدع‌ آن‌ بود خدشه‌ وارد می‌كند. چرا كه‌ به‌جای‌ حركت‌ به‌ ایستایی‌ می‌رسد. ماركس‌ این‌ حركت‌ را با استفاده‌ از دیالكتیك‌ هگل‌ در تحول‌ مادی‌ تاریخ‌ پویا كرد. یعنی‌ تغییر بی‌انتها.

قبل‌ از بررسی‌ اثرات‌ هجوم‌ قبایل‌ برایران‌ باید این‌ واقعیت‌ تفاوت‌ شرق‌ و غرب‌ كه‌ دیرینه‌تر از جمله‌ قبایل‌ دیگر به‌ ایران‌ بود، و منحصر به‌ سرزمین‌ ایران‌ هم‌ نمی‌شد درنظر گرفت‌. تفاوت‌ جغرافیایی‌، فرهنگی‌ و سیاسی‌ شرق‌ و غرب‌ از زمان‌ ارسطو، یعنی‌ سه‌ قرن‌ پیش‌ از پیدایش‌ مسیحیت‌ و نه‌ قرن‌ پیش‌ از حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌ و ظهور اسلام‌ مطرح‌ گردیده‌ است‌. بنابراین‌ اثرات‌ حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌ باید با درنظر گرفتن‌ این‌ پیشینه‌ ارزیابی‌ شود. اگرچه‌ یك‌ حمله‌ خانمان‌برانداز می‌تواند خودبخود قرن‌ها رشد تمدن‌ یك‌ جامعه‌ را دچار وقفه‌ كند ولی‌ حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌ چنین‌ نكرد. خلافت‌ اسلامی‌ بر یگانگی‌ ایران‌ استوار گردید. به‌همین‌ دلیل‌ پس‌ از سلطه‌ اسلام‌ علوم‌ و فلسفه‌ به‌ شكوفایی‌ جدیدی‌ رسیدند.

پیش‌ از حمله‌ اعراب‌، ایران‌ در عرصه‌ فلسفه‌ و علوم‌، طب‌، ریاضیات‌ و نجوم‌، هنر و موسیقی‌ از جمله‌ مراكز مهم‌ جهان‌ بود. با یك‌ وقفه‌ یك‌ونیم‌ قرنه‌ به‌دنبال‌ حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌، ایرانیان‌ این‌بار زیر لوای‌ تمدن‌ اسلامی‌ به‌ اعتلای‌ جدیدی‌ دست‌ یافتند. اما نكته‌ای‌كه‌ بسیار درخور توجه‌ است‌ این‌ است‌ كه‌ علی‌رغم‌ وجود دانشمندان‌ زیادی‌ در تمدن‌ ایران‌، جامعه‌ ما نتوانست‌ نه‌ تنها هم‌ردیف‌ جوامع‌ غربی‌ رشد كند، بلكه‌ بسیار از آنها عقب‌ ماند. از قضا وجود این‌ دانشمندان‌ در عرصه‌ تاریخ‌ ایران‌ معمای‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ را جدی‌تر می‌كند و ضرورت‌ اندیشیدن‌ پیرامون‌ دلایل‌ آن‌ را دوچندان‌ می‌سازد. كسانی‌ راز و رمز این‌ عقب‌ماندگی‌ را در ذهنیتی‌ می‌دانند كه‌ به‌هرحال‌ بر فرهنگ‌ ایران‌ غلبه‌ یافت‌. كسانی‌ ورود اسلام‌ ایران‌ را به‌عنوان‌ ریشه‌ این‌ تفكر فردستیز می‌دانند و كسانی‌ دیگر وجود چنین‌ ذهنیتی‌ را به‌ پیش‌ از اسلام‌ مرتبط‌ می‌دانند. محمدرضا فشاهی‌ معتقد است‌ كه‌ علی‌رغم‌ حضور نزدیك‌ به‌ یك‌ قرنی‌ یونانی‌ها در ایران‌ جهان‌بینی‌ ایرانی‌ شیوه‌ كهن‌ منبعث‌ از دوگرایی‌ آیین‌ زرتشتی‌ (نیكی‌ و بدی‌) را حفظ‌ كرد و هیچ‌ تأثیری‌ از تفكر یونانی‌ نپذیرفت‌. تفكر مانی‌ و مزدك‌ نیز فقط‌ تا اشغال‌ ایران‌ به‌دست‌ اعراب‌ در ایران‌ باقی‌ ماندند.   بنابراین‌، با ورود اسلام‌، تفكر ایرانی‌ ـ اسلامی‌ از همان‌ آغاز به‌ بیراهه‌ رفت‌. فشاهی‌ متفكران‌ فلسفه‌ ایران‌ از فارابی‌ تا ابن‌سینا و بیرونی‌ و ملاصدرا را آلوده‌ به‌ وحی‌ و عرفان‌ اسلامی‌ می‌داند. به‌طوری‌كه‌ عقل‌ یونانی‌ در تفكر آنها مغلوب‌ «وحی‌ اسلامی‌» گردیده‌ است‌. به‌همین‌ دلیل‌ او نتیجه‌ می‌گیرد كه‌ «انقلاب‌ علمی‌ و فلسفی‌ كه‌ در قرن‌ نهم‌ میلادی‌ (سوم‌ هجری‌) در جهان‌ اسلام‌ آغاز گردیده‌ بود، از همان‌ آغاز محكوم‌ به‌ مرگ‌ بود.»   فشاهی‌ معتقد است‌ كه‌ ابوریحان‌ بیرونی‌ هفت‌ قرن‌ پیش‌ از گالیله‌ به‌ مركزیت‌ خورشید در منظومه‌ شمسی‌ پی‌ برده‌ ولیكن‌ اواخر عمرش‌ آن‌ را پس‌ گرفت‌. در حالی‌كه‌ گالیله‌ در شرایط‌ اختناق‌ دینی‌ غرب‌، بالاخره‌ از كشفیات‌ خود به‌نوعی‌ دفاع‌ كرد. فشاهی‌ دلیل‌ این‌ تفاوت‌ را با علامت‌ سوال‌ در «تسلیم‌» روحیه‌ شرقی‌ و «طغیان‌» غربی‌ می‌داند و خود معمای‌ شكست‌ فكری‌ شرق‌ را به‌ تعبیر هگل‌ به‌ «نیرنگ‌ تاریخ‌» حوالت‌ داده‌ است‌.

با استیلای‌ اعراب‌ بر ایران‌ ابتدا وقفه‌ای‌ در ادامه‌ روند پیشرفت‌ جامعه‌ به‌وجود آمد. ولی‌ پس‌ از تثبیت‌ اسلام‌ به‌عنوان‌ نهاد دینی‌ ـ حكومتی‌، تحولات‌ فكری‌، فلسفی‌ و علمی‌ باز رشد كرد. اگرچه‌ كم‌ و كیف‌ این‌ رشد نیز منشاء اختلاف‌ نظرها و ارزیابی‌های‌ متفاوت‌ و متضاد است‌.

ورود اعراب‌ و دین‌ اسلام‌ را نباید پدیده‌ای‌ ایستا و یك‌دست‌ شمرد. بلكه‌ اثرات‌ دوره‌ای‌ و متقابل‌ این‌ دگرگونی‌ را باید به‌طور مشخص‌ در ارزیابی‌ها منظور كرد. آن‌چه‌ بنام‌ تمدن‌ اسلامی‌ شناخته‌ می‌شود جوهر ایرانی‌ نیز دارد. چرا كه‌ ایران‌ در عصر غلبه‌ اسلام‌، بین‌ قرون‌ دوم‌ تا ششم‌ هجری‌، باز یكی‌ از مراكز مهم‌ تمدن‌ فكری‌ جهان‌ شد. رد یا پذیرش‌ مطلق‌، چه‌ مثبت‌ و چه‌ منفی‌، هجوم‌ اعراب‌ و ورود اسلام‌ به‌ ایران‌، توضیح‌گر كلیت‌ واقعیت‌ آن‌ نیست‌. شاید بتوان‌ در تحلیل‌ نهایی‌ و با بررسی‌ جنبه‌های‌ مثبت‌ و منفی‌ درهم‌ آمیختگی‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ ایرانی‌ با جوامع‌ دیگر به‌ این‌ نتیجه‌ رسید كه‌ سرانجام‌ شكل‌ غالب‌ تفكر جزمی‌ و اسكولاكتیك‌ و قشری‌ در نهاد دین‌ و ادغام‌ آن‌ با ویژگی‌های‌ شرقی‌ تمدن‌ ایران‌ نتایج‌ منفی‌ به‌جای‌ گذاشت‌. و این‌ دیگر پدیده‌ای‌ استثنایی‌ نیست‌. در غرب‌ نیز می‌توان‌ از جزمیت‌ دینی‌ هزار ساله‌ كلیسای‌ مسیحی‌ سخن‌ گفت‌. و در شرق‌ نیز می‌توان‌ از عقب‌ماندگی‌ تمدن‌های‌ بزرگی‌ چون‌ چین‌ نمونه‌ آورد كه‌ در عقب‌ماندگی‌ آن‌ اسلام‌ نقشی‌ نداشته‌ است‌. و یا از بزرگ‌ترین‌ كشور مسلمان‌ جهان‌، اندونزی‌ نام‌ برد كه‌ اسلام‌ را بدون‌ جبر قدرت‌ پذیرفت‌. سوال‌ اساسی‌ باز برمی‌گردد به‌ این‌ معما كه‌ چگونه‌ اروپاییان‌ براین‌ شكل‌ فائق‌ آمدند و بر بستر عقل‌ تجربی‌ زمینه‌ رشد صنعتی‌ خود را فراهم‌ آوردند، و شرق‌ نتوانست‌ چنین‌ كند. در حالی‌كه‌ آثار فلسفی‌ و علمی‌ جهان‌ از جمله‌ فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ نیز به‌ عربی‌ ترجمه‌ شده‌ و در اختیار فلاسفه‌ اسلامی‌ قرار داشت‌.

در پاسخ‌ این‌ معما و دوگانگی‌ این‌كه‌ صرفاً بگوییم‌ غربی‌ها توانستند از جزمیت‌ دینی‌ و آیین‌ مدرسی‌ رها شوند و شرقی‌ها نتوانستند چنین‌ كنند هنوز به‌ چیزی‌ پاسخ‌ نداده‌ایم‌.   جز این‌كه‌ بگوییم‌ این‌ یك‌ تصادف‌ تاریخی‌ و یا «نیرنگ‌ تاریخ‌»   بوده‌ است‌.  پاسخ‌ در چرایی‌ این‌ تفاوت‌ است‌، نه‌ در خود تفاوت‌. این‌ استدلال‌ مثل‌ آن‌ است‌ كه‌ دو فرد، یكی‌ ثروتمند و یكی‌ فقیر را با هم‌ مقایسه‌ كنیم‌ و در پاسخ‌ چرایی‌ این‌ تفاوت‌ بگوییم‌ یكی‌ توانست‌ ثروتمند شود و یكی‌ نتوانست‌. یعنی‌ بار دیگر واقعیت‌ را تكرار كنیم‌. پدیده‌ها باید توسط‌ دلایل‌ آنها توضیح‌ داده‌ شوند، نه‌ نتایج‌ آنها. این‌كه‌ در جواب‌ این‌ سوال‌ اساسی‌ و كلیدی‌ یعنی‌ چرا شرق‌ از غرب‌ عقب‌ ماند بگوییم‌ «… توضیح‌ آن‌ بسیار ساده‌ است‌. مردم‌ شرق‌ و غرب‌ در معرض‌ آزمایش‌ بزرگ‌ آیین‌ مدرسی‌ قرار گرفتند. مردم‌ غرب‌ از آن‌ به‌در آمدند، ولی‌ شرقیان‌ شكست‌ خوردند»  ، بهیچ‌ چیز هنوز پاسخ‌ نداده‌ایم‌. این‌كه‌ غربی‌ها توانستند، و شرقی‌ها نتوانستند را همگان‌ سال‌هاست‌ می‌دانند. آن‌چه‌ معماست‌ و بر سر آن‌ جدال‌ فكری‌ و نظری‌ است‌ چرایی‌ این‌ توانستن‌، و آن‌ نتوانستن‌ است‌. گره‌گاه‌ اصلی‌ این‌ معما در همین‌ توانستن‌ و نتوانستن‌ است‌. از این‌ پس‌ ریشه‌ این‌ دوگانگی‌ را باید در جامعه‌ جست‌. پس‌ این‌ بحث‌ به‌ همین‌جا خاتمه‌ نمی‌یابد. باید بگوییم‌ كه‌ غربی‌ها چه‌ چیزی‌ را جایگزین‌ جزمیت‌ دینی‌ و آیین‌ مدرسی‌ كردند. و آن‌ چگونه‌ ساخته‌ شد. در بهترین‌ حالت‌ با استفاده‌ از شواهد تاریخی‌ و عوامل‌ پایدارتر و نسبتاً ثابت‌تر مثل‌ شرایط‌ اقلیمی‌، می‌توان‌ به‌ پاسخی‌ نسبی‌ دست‌ یافت‌.

علی‌ میرفطروس‌ دو عامل‌ را در عقب‌ماندگی‌ جامعه‌ ایران‌ دخیل‌ می‌داند، حمله‌ اعراب‌ و پیدایش‌ اسلام‌، دوم‌ حمله‌ مغول‌ها. ولی‌ معتقد است‌ كه‌ علی‌رغم‌ تخریب‌ فیزیكی‌ ایران‌ توسط‌ نیروهای‌ مهاجم‌ مغول‌، نقش‌ اسلام‌ بسیار برجسته‌تر بوده‌ است‌، چرا كه‌ اسلام‌، علی‌رغم‌ مغول‌، با خود یك‌ ایدئولوژی‌ به‌همراه‌ آورد، در حالی‌كه‌ مغول‌ها دستآورد فكری‌ نداشتند. بدون‌ شك‌ تخریبی‌ می‌تواند صدمات‌ و لطمات‌ بزرگی‌ به‌ رشد تمدن‌ یك‌ جامعه‌ به‌وجود آورد. این‌ تخریب‌ می‌تواند فكری‌ باشد و یا فیزیكی‌ باشد. اعراب‌ در قیاس‌ با مغول‌ها تخریب‌ فیزیكی‌ بزرگ‌ و غیرقابل‌ جبرانی‌ به‌بار نیاوردند. ولی‌ ورود اسلام‌ تحول‌ فكری‌ جدیدی‌ بود كه‌ باید نقش‌ آن‌ ارزیابی‌ شود. درست‌ است‌ كه‌ مغول‌ها تخریب‌ فكری‌ در جامعه‌ ایجاد نكردند و پس‌ از چند دهه‌ از سلطه‌ خود اندك‌ اندك‌ خود را با شرایط‌ فرهنگی‌ ایران‌ وفق‌ دادند، ولی‌ از نظر فیزیكی‌ تخریب‌ بزرگی‌ به‌بار آوردند كه‌ شاید ده‌ها سال‌ ایران‌ را به‌ عقب‌ برگرداند. چرا كه‌ به‌ دلیل‌ اهمیت‌ شبكه‌های‌ آبیاری‌ تخریب‌ شده‌ توسط‌ مغول‌ها، ایران‌ از ابزار تولید معیشتی‌ و فكری‌ قرن‌ها به‌دور افتاد. خلاقیت‌ فكری‌ ایرانیان‌ به‌ انفعال‌ و سرخوردگی‌ كشیده‌ شد. در حالی‌كه‌ در زمان‌ ورود اسلام‌ نتایج‌ خلاف‌ آن‌ بود. در این‌ بخش‌ ضمن‌ نقد نظرات‌ دیگران‌ به‌ این‌ نكته‌ می‌پردازیم‌ كه‌ اگر اسلام‌ اثر منفی‌ در ایران‌ داشته‌ است‌، باید زمینه‌های‌ پذیرش‌ آن‌ را نیز شناسایی‌ كرد. اگر دین‌ در نفس‌ خود عامل‌ عقب‌ماندگی‌ جامعه‌ بود، آن‌گاه‌، چگونه‌ می‌توان‌ رشد غرب‌ را كه‌ هنوز جامعه‌ای‌ دینی‌ باقی‌مانده‌ است‌ توجیه‌ كرد؟  نظر من‌ این‌ است‌ كه‌ نه‌ دین‌، بلكه‌ تفسیر ویژه‌ای‌ از دین‌ می‌تواند عالم‌ عقب‌ماندگی‌ جامعه‌ باشد. این‌ تعبیر توجیه‌ ادغام‌ دین‌ و حكومت‌ بوده‌ است‌، كه‌ پیش‌ از پیدایش‌ اسلام‌ در عصر ساسانیان‌ نیز وجود داشت‌. ممكن‌ است‌ پرسیده‌ شود كه‌ اگر ادغام‌ دین‌ و دولت‌ باعث‌ عقب‌ماندگی‌ جامعه‌ می‌شود پس‌ چگونه‌ تمدن‌ عصر ساسانیان‌ به‌ شكوفایی‌ رسید؟ در پاسخ‌ كه‌ اولاً اثرات‌ رشد در هر دوره‌ای‌ متفاوت‌ و وابسته‌ به‌ عوامل‌ مختلف‌ بوده‌، و ثانیاً همین‌ پدیده‌ یگانگی‌ دین‌ و دولت‌ كه‌ بدترین‌ نوع‌ استبدادی‌ را به‌وجود آورد، سرانجام‌ عامل‌ افول‌ تمدن‌ ساسانی‌ نیز شد. در ایران‌ برخلاف‌ غرب‌ شرایطی‌ به‌وجود نیامد كه‌ به‌ جدایی‌ دین‌ از دولت‌ بیانجامد. باید آن‌ شرایط‌ و عوامل‌ درگیر در آن‌ را شناخت‌.

درباره‌ نقش‌ حملات‌ قبایل‌ همسایه‌ به‌ ایران‌ و نتایج‌ حاصل‌ از آن‌ علی‌ میرفطروس‌ می‌نویسد:

«ایران‌ ـ به‌خاطر موقعیت‌ جغرافیایی‌ و شریاط‌ اقتصادی‌ ـ سیاسی‌ خود ـ به‌عنوان‌ یك‌ «چهارراه‌ جهانی‌» از یكطرف‌: كانون‌ تلاقی‌ فرهنگ‌ها و تمدن‌های‌ گوناگون‌ بوده‌ و از طرف‌ دیگر: همواره‌ عرصة‌ حملات‌ و هجوم‌های‌ متعدد قبایل‌ و اقوام‌ مختلف‌ بوده‌ است‌. این‌ حملات‌ و هجوم‌ها ـ هربار ـ با ویران‌ كردن‌ شبك‌های‌ آبیاری‌ و تأسیسات‌ كشاورزی‌، فروپاشی‌ مناسبات‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌، قتل‌ عام‌های‌ گسترده‌ و خرابی‌ شهرها و روستاها، حیات‌ طبیعی‌ و تكامل‌ تاریخی‌ جامعة‌ ایران‌ را با وقفه‌ها و روكودهای‌ طولانی‌ روبرو ساخته‌اند.»

وی‌ ضمن‌ برشمردن‌ نمونه‌های‌ فراوان‌ و مشخص‌ از حملات‌ قبایل‌ بیگانه‌ و اثرات‌ مخرب‌ آنها و تأكید بر مرگبارتر بودن‌ حمله‌ اعراب‌ از حمله‌ مغول‌ها به‌ ایران‌ به‌دلیل‌ آن‌كه‌ «مغول‌ها به‌خاطر فقدان‌ یك‌ مذهب‌ مشخص‌ و عَدَم‌ اعتقاد به‌ هیچ‌یك‌ از ادیان‌ و آیین‌های‌ معتبر ـ در مجموع‌ ـ از تعصب‌ مذهبی‌ و رجحان‌ ملتی‌ بر ملتی‌ دیگر بدور بودند.»  نتیجه‌گیری‌ زیر را اضافه‌ می‌كند.

«بدین‌ ترتیب‌ می‌توان‌ گفت‌ كه‌ با چنان‌ سطحی‌ از تكامل‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ و فرهنگی‌ هرگاه‌ هجوم‌ مرگبار مغول‌ها ـ و حملات‌ دیگر قبایل‌ عقب‌مانده‌ ـ به‌ ایران‌ وجود نمی‌داشت‌ ـ بی‌تردید ـ جامعة‌ ما خیلی‌ زودتر از جوامع‌ اروپایی‌ بدوران‌ بورژوازی‌ و پیشرفت‌ گام‌ می‌نهاد.»

شك‌ نیست‌ كه‌ «یك‌ جنگ‌ ویران‌ كننده‌ می‌تواند به‌ تنهایی‌ كشوری‌ را برای‌ قرن‌ها از سكنه‌ خالی‌ كرده‌ و تمامی‌ تمدنش‌ را نابود نماید.»   ولی‌ ارزیابی‌ میرفطروس‌ ابتدا از مرگبارتر بودن‌ حمله‌ اعراب‌، و سپس‌ حمله‌ مغول‌ها به‌عنوان‌ مانع‌ رشد بورژوازی‌ در ایران‌ چند اشكال‌ دارد. اولاً، اگر حملات‌ قبایل‌ دیگر باعث‌ تخریب‌ شبكه‌های‌ آبیاری‌ و تأسیسات‌ كشاورزی‌ شدند، حمله‌ اعراب‌ به‌ ایران‌، برخلاف‌ حمله‌ مغول‌ها، چنین‌ ویژگی‌ نداشت‌. دوم‌ این‌كه‌، این‌ ارزیابی‌ دلایل‌ رشد بورژوازی‌ را در غرب‌ درنظر نگرفته‌ است‌. ضمن‌ این‌كه‌ ایشان‌ می‌پذیرند كه‌ برای‌ رشد جامعه‌ مدرن‌، بورژوازی‌ باید رشد كند. جامعه‌ ایران‌ حتا قرن‌ها پس‌ از حملات‌ عرب‌ها و مغول‌ها و پس‌ از ایجاد حكومت‌ مركزی‌ توسط‌ صفویه‌ به‌ دوران‌ بورژوازی‌ گام‌ ننهاد، چه‌ رسد به‌ قرونی‌ كه‌ در هیچ‌ جایی‌ از كره‌ ارض‌ هنوز اثری‌ از مناسبات‌ بورژوازی‌ نبود. سوم‌ این‌كه‌ غلبه‌ خط‌ پهلوی‌ و زبان‌ پارسی‌ در ایران‌ قبل‌ از ورود مغولان‌ و به‌ افول‌ نهاده‌ بود «تا آن‌كه‌ ایلخان‌ مغول‌ آخرین‌ ضربت‌ را بر آن‌ وارد نمود.»   این‌ امر در مورد آداب‌ و رسوم‌ ایرانی‌ مثل‌ عید نوروز و جشن‌ مهرگان‌ نیز صادق‌ است‌. ولی‌ این‌ عوامل‌ را نمی‌توان‌ دلایل‌ عدم‌ پیدایش‌ بورژوازی‌ در ایران‌ شمرد. ولی‌ گذشته‌ از این‌، نباید پرسید كه‌ اسلام‌ چه‌ پدیده‌ای‌ بوده‌ است‌ كه‌ این‌چنین‌ بر جامعه‌ ایران‌ اثر و نفوذ داشته‌ است‌؟ اگر اسلام‌ به‌عنوان‌ یك‌ عامل‌ خارجی‌ توانسته‌ است‌ جامعه‌ ایران‌ را از پیشرفت‌ تمدن‌ بازدارد شناخت‌ از آن‌ بسیار بسیار حیاتی‌ است‌.

ادعای‌ میرفطروس‌ مبنی‌ براین‌كه‌ اعراب‌ برخلاف‌ مغول‌ها ایدئولوژی‌ جدیدی‌ را با خود به‌ ایران‌ آوردند، درست‌ است‌. ولی‌ چرا اولاً جامعه‌ ایران‌ این‌ ایدئولوژی‌ را در درون‌ خود نهادینه‌ كرد؟ سده‌های‌ دوم‌ تا ششم‌ هجری‌، یعنی‌ پس‌ از اسلام‌ صدها دانشمند و فیلسوف‌ و ادیب‌ و شاعر با آوازه‌های‌ جهانی‌ در ایران‌ پرورش‌ یافتند. در حالی‌كه‌، زمانی‌كه‌ مغول‌ها برایران‌ مسلط‌ شدند، بی‌آن‌كه‌ ایدئولوژی‌ جدیدی‌ با خود آورده‌ باشند، افت‌ عمیق‌ فرهنگی‌، علمی‌ و فلسفی‌ بر ایران‌ حاكم‌ شد. و سپس‌ به‌جای‌ آن‌ پند و اندرز نویسی‌ رایج‌ گردید. با غلبه‌ كامل‌ قدرت‌ آنها، جامعه‌ به‌ انفعال‌ كامل‌ كشیده‌ شد و صوفی‌گری‌ جای‌ هرگونه‌ خلاقیت‌های‌ فكری‌ را گرفت‌. به‌نظر می‌رسد كه‌ صدمات‌ و لطمات‌ روحی‌ و فرهنگی‌ حمل‌ مغول‌ به‌ ایران‌ بیشتر از تخریب‌ فیزیكی‌ و خسارت‌های‌ اقتصادی‌ بود.   از تاریخ‌ حمله‌ مغول‌ها به‌ ایران‌، این‌ جامعه‌ دیگر تمدن‌اش‌ احیا نشد.   از این‌ پس‌ به‌ ندرت‌ به‌ صاحب‌ اندیشه‌ای‌ برمی‌خوریم‌ كه‌ در زیر برق‌ شمشیر پادشاهان‌ اسلام‌ پناه‌ جان‌ سالم‌ بدر برده‌ باشند و یا اثری‌ تاریخی‌ و قابل‌ تعمق‌ به‌جای‌ گذاشته‌ باشند. درواقع‌ قرون‌ وسطای‌ ایران‌ از این‌ مقطع‌ آغاز گردید، نه‌ با ورود اعراب‌ و اسلام‌. در حالی‌كه‌ قرون‌ وسطای‌ اروپا با حمله‌ قبایل‌ ژرمن‌ بر تمدن‌ امپراتوری‌ رم‌ و سلطه‌ كلیسای‌ كاتولیك‌ رخ‌ داد.

علی‌ میرفطروس‌ معتقد است‌ كه‌ دانشمندان‌ ایرانی‌ از جمله‌ ابوریحان‌ بیرونی‌، محمد خوارزمی‌، ذكریای‌ رازی‌ و… پیشقراولان‌ رشد علوم‌ بودند كه‌ پیش‌ از غرب‌ به‌ كشفیات‌ علمی‌ نوینی‌ دست‌ یافتند. كشفیاتی‌ كه‌ سرآغاز تمدن‌ معاصر غرب‌ بود.   می‌توان‌ پرسید پس‌ چگونه‌ شد كه‌ این‌ دستآوردهای‌ علمی‌ و فلسفی‌ كه‌ از قضا پس‌ از اسلام‌ شكوفا شد به‌ رشد تمدنی‌ مشابه‌ غرب‌ نرسید؟ و این‌ چگونه‌ است‌ كه‌ غربیان‌ از این‌ دستآوردها بهره‌ گرفتند ولی‌ ایرانیان‌ خود نتوانستند آن‌ را در شكل‌ تمدنی‌ رشد یافته‌تر ارتقا دهند. یا به‌عبارت‌ دیگر اگر ایرانیان‌ قبل‌ از غربی‌ها به‌ علوم‌ پیشرفته‌ دست‌ یافتند، ولی‌ غربی‌ها توانستند از این‌ علوم‌ برای‌ پیدایش‌ و رشد تمدن‌ معاصر خود استفاده‌ كنند، چرا خود ایرانی‌ها نتوانستند؟ و زمانی‌ كه‌ غربی‌ها در دوران‌ معاصر به‌ پیشرفت‌های‌ علمی‌ رسیدند، چرا ایرانیان‌، همانند آنها، نتوانستند از این‌ علوم‌ بهره‌ بگیرند؟

پس‌ اولاً این‌ فرضیه‌ درست‌ نیست‌ كه‌ غربیان‌ از دستآوردهای‌ علمی‌ ایران‌ برای‌ پیدایش‌ و رشد تمدن‌ خود بهره‌ گرفتند. ثانیاً، علل‌ پیدایش‌ تمدن‌ معاصر غرب‌، علوم‌ نبود. این‌ اشتباهی‌ است‌ كه‌ محققین‌ دیگری‌ نیز دچار آن‌ شده‌اند. ثالثاً، اوج‌ شكوفایی‌ اندیشه‌ علمی‌ در ایران‌ پس‌ از غلبه‌ كامل‌ اعراب‌ رخ‌ داد. با هجوم‌ و سلطه‌ مغول‌ها كه‌ ساختار اقتصادی‌ و تولیدی‌ ایران‌ را نیز نابود كردند، این‌ ایستایی‌ و تخریب‌ به‌طور بارزی‌ نمایان‌ شد. ولی‌ با پیدایش‌ صفویه‌، كه‌ ایران‌ یگانگی‌ ملی‌ خود را بازیافت‌ و رونق‌ اقتصادی‌ نیز به‌وجود آمد، روند رشد علم‌ تغییر نسبی‌ كرد ولی‌ به‌ ابعاد پیشین‌ خود برنگشت‌. این‌ تاریخ‌ آغاز پیدایش‌ تمدن‌ معاصر غرب‌ است‌.

بنابراین‌ استدلال‌ كسانی‌كه‌ فكر می‌كنند اگر اعراب‌ به‌ ایران‌ حمله‌ نكرده‌ بودند و اسلام‌ به‌ ایران‌ نیامده‌ بود و روند رشد تمدن‌ ساسانیان‌ كه‌ یكی‌ از دو تمدن‌ یا چهار تمدن‌ بزرگ‌ آن‌زمان‌ یعنی‌ روم‌، چین‌ و هند بود، ادامه‌ می‌یافت‌، امروز ایران‌ یكی‌ از ابرقدرت‌های‌ جهان‌ می‌بود، درست‌ نیست‌. در نادرستی‌ این‌ ادعا باید گفت‌ كه‌ آیا مگر هیچ‌كدام‌ از این‌ چهار تمدن‌ بزرگ‌ كهن‌، یا حتا هیچ‌كدام‌ از تمدن‌های‌ بیست‌ و چهارگانه‌ كهن‌، آن‌طوری‌كه‌ آرنولد توین‌بی‌ مورخ‌ انگلیسی‌ از آن‌ها نام‌ می‌برده‌ و آثار آنها باقی‌ است‌، توانستند روند رشد خود را ادامه‌ دهند كه‌ ایران‌ بتواند؟ اگر علت‌ افول‌ تمدن‌ ایرانی‌ اسلام‌ بود، این‌ عامل‌ در تمدن‌های‌ دیگر یا وجود نداشت‌ و یا اگر هم‌ بود بسیار فرعی‌ و ناچیز بود. پس‌ چرا آن‌ تمدن‌ها نتوانستند دوام‌ بیاورند؟ باید به‌دنبال‌ عوامل‌ رشد تمدنی‌ گشت‌ كه‌ سرشت‌ آن‌ با تمدن‌ باستان‌ متفاوت‌ است‌.  شكل‌ و محتوای‌ تمدن‌ معاصر غرب‌ از همان‌ قماش‌ تمدن‌ باستان‌ نیست‌. این‌ها نتایج‌ دو انقلاب‌ اجتماعی‌ متفاوت‌اند. اولی‌ نتیجه‌ انقلاب‌ كشاورزی‌ و دومی‌ انقلاب‌ سرمایه‌داری‌ . اگر برای‌ پیدایش‌ انقلاب‌ اول‌: سرزمین‌های‌ تمدن‌ باستان‌ مساعد بودند، برای‌ انقلاب‌ دوم‌، یعنی‌ پیدایش‌ سرمایه‌داری‌، این‌ سرزمین‌های‌ و جوامع‌ آمادگی‌ مشابه‌ غرب‌ را نداشتند.

كسانی‌ فكر می‌كنند كه‌ ایران‌ (شرق‌ به‌طوركلی‌) در این‌ دوران‌ با رشد غرب‌ مواجه‌ شد، و این‌بار عامل‌ جدید، یعنی‌ رشد غرب‌ (استعمار) باعث‌ عقب‌ماندگی‌ شرق‌ گردید. به‌راستی‌ چه‌ رشدی‌ در قرن‌ 16 در غرب‌ به‌وجود آمده‌ بود كه‌ توانست‌ مانع‌ رشد شرق‌ شود؟ مسلماً رشد غرب‌ در قرن‌ شانزدهم‌ در مرحله‌ اولیه‌ خود بود و اگر بپذیریم‌ كه‌ استعمار مانع‌ رشد شرق‌ شد، این‌ فرض‌ درباره‌ جامعه‌ ایران‌ كه‌ هیچ‌ زمانی‌ مستعمره‌ غرب‌ نبود صادق‌ نیست‌. در زیر چگونگی‌ نقش‌ استعمار در عقب‌ماندگی‌ ایران‌ تشریح‌ می‌گردد.

 

نقش‌ استعمار در عقب‌ماندگی‌ ایران‌

در زمانی‌ كه‌ غرب‌ در قرن‌ شانزدهم‌ میلادی‌ پا به‌ عرصه‌ رشد تمدن‌ معاصر خود گذاشت‌، ایران‌ هنوز از غرب‌ عقب‌تر نبود. به‌ كنار از عوامل‌ رشد آنها، عامل‌ جدیدی‌ از این‌ مقطع‌ وارد معادلات‌ رشد غرب‌، و عقب‌ماندگی‌ شرق‌ به‌طوركلی‌، و ایران‌ به‌طور مشخص‌ شد. این‌ عامل‌ جهانی‌ شدن‌ مبادله‌ بود. كدامیك‌، غرب‌ یا شرق‌ برای‌ شرایط‌ جدید آماده‌تر بود؟ واقعیت‌ این‌ است‌ كه‌ حیات‌ و رشد سرمایه‌داری‌ به‌ جهانی‌ شدن‌ آن‌ وابسته‌ بود. و اقتصاد كشاورزی‌ هدف‌اش‌ تأمین‌ نیازمندی‌های‌ محلی‌ بود. در حالی‌كه‌ غرب‌ وارد این‌ مرحله‌ شده‌ بود، در ایران‌ خبری‌ از سرمایداری‌ نبود. غرب‌ مجبور بود كه‌ عرصه‌ مبادلات‌ خود را به‌ اقصا نقاط‌ جهان‌ بگستراند. و همین‌ امر رشد و قدرت‌ روزافزون‌ آن‌ را ضمانت‌ می‌كرد.

جهانی‌ شدن‌ مبادلات‌ پدیده‌ استعمار را به‌وجود آورد. از این‌ پس‌ رقابت‌ برای‌ كسب‌ سود بیشتر سرلوحه‌ كار غرب‌ قرار گرفت‌. شرق‌ با این‌ پدیده‌ تقریباً بیگانه‌ بود. هرقدر غرب‌ رشد میكرد، ایران‌ در مقابل‌ قدرت‌ آن‌، به‌طور نسبی‌، ناتوان‌تر می‌شد. چرا چنین‌ بود؟

عامل‌ نفوذ استعمار در ایران‌ این‌ نبود كه‌ آنها بیایند و جلوی‌ اندیشیدن‌ ایرانی‌ها را بگیرند، یا نگذارند ما ماشین‌ بخار بسازیم‌ و یا منابع‌ جدید انرژی‌ كشف‌ كنیم‌. شرق‌ و غرب‌ بر دو ساختار متفاوت‌ استوار بودند. ساختار شرق‌، منجمله‌ ایران‌، متمركز، و ساختار غرب‌ پراكنده‌ بود. این‌ هردو از دو نوع‌ مالكیت‌ بر زمین‌ ناشی‌ می‌شد. مالكیت‌ دولتی‌ و جمعی‌ در ایران‌ و مالكیت‌ خصوصی‌ فئودالی‌ در غرب‌. براساس‌ مالكیت‌ دولتی‌ كه‌ شاه‌ خود را مالك‌الرعایا می‌دانست‌ (یعنی‌ ملك‌ و رعیت‌ همه‌ سلطان‌ را). در غرب‌ هزاران‌ فئودال‌ نشین‌ ریزودرشت‌ صاحب‌ املاك‌ خصوصی‌ خود بودند.

در روند مناسبات‌ عصر جهانی‌ شدن‌ مبادلات‌، همین‌ ساختار موجبات‌ رشد بیشتر غرب‌ و عقب‌ماندگی‌ ایران‌ را فراهم‌تر ساخت‌. غرب‌ به‌دنبال‌ پراكندگی‌ ثروت‌ از یك‌ طرف‌ و میراث‌ قوانین‌ روم‌ از طرف‌ دیگر به‌ تقسیم‌ قدرت‌ سیاسی‌ رسید. و شرق‌ به‌دنبال‌ تمركز ثروت‌ از یك‌ طرف‌ و میراث‌ سنت‌ دینی‌ كه‌ نهایتاً حكومت‌ را مشیت‌ الهی‌ می‌دانست‌ به‌ استبداد فردی‌. در غرب‌ قدرت‌ شاه‌ به‌دست‌ مالكان‌ فئودال‌ و پس‌ از آن‌ بورژوازی‌ كنترل‌ میشد. در ایران‌ قدرت‌ حكام‌ محلی‌ به‌دست‌ شاه‌ اداره‌ می‌گردید. قدرت‌ شاه‌ در غرب‌ محدود بود، و قدرت‌ شاه‌ در ایران‌ نامحدود. ثروت‌ شاه‌ در غرب‌ مشخص‌ بود، ثروت‌ شاه‌ در ایران‌ نامشخص‌. او به‌هرجایی‌ كه‌ اراده‌ می‌كرد دست‌ می‌انداخت‌. در غرب‌ فئودال‌ها مالك‌ قلات‌ خود بودند. در ایران‌ شاه‌ ملك‌ ری‌ و خراسان‌ به‌ این‌ و آن‌ می‌بخشید و اگر او را خوش‌ نمی‌آمد ازو پس‌ می‌گرفت‌ و به‌ كس‌ دیگری‌ می‌داد.

به‌هرحال‌ در عصر مبادلات‌ جهانی‌، ایران‌ از طریق‌ پادشاهان‌ مستبد كه‌ خود را مالك‌ ملك‌ و بوم‌ می‌دانستند با حكومت‌های‌ قانونی‌، كنترل‌ شده‌، یا بنگاه‌های‌ خصوصی‌ غربی‌ وارد معامله‌ می‌شدند. در غرب‌ منافع‌ یك‌ دولت‌ قانونی‌ از طرف‌ نمایندگان‌ آن‌ و یا یك‌ بنگاه‌ خصوصی‌، و در ایران‌ شاه‌ به‌ نمایندگی‌ از طرف‌ كلیت‌ جامعه‌، بی‌آن‌كه‌ كنترلی‌ در اراده‌ و تصمیم‌ او باشد وارد این‌ مبادلات‌ می‌گردید. آن‌چه‌ مهمتر بود نه‌ منافع‌ یك‌ ملت‌، بلكه‌ منافع‌ گروهی‌ از نخبگان‌ سیاسی‌ در رأس‌ آن‌ شاه‌ بود. در چنین‌ شرایطی‌ نفوذ عامل‌ استعمار بسیار تعیین‌ كننده‌ می‌گردید. خریدن‌ شاه‌ یا ایادی‌ او و یا هر دو از طریق‌ چرب‌ كردن‌ سبیل‌ آنها، بسیار ساده‌ بود. اینچنین‌ بود كه‌ جامعه‌ ایران‌ در گرو ساختار تاریخی‌ خود، در عصر مبادلات‌ جهانی‌، یا دقیق‌تر بگوییم‌، گسترش‌ روزافزون‌ مبادلات‌ جهانی‌ و رقابت‌های‌ مالی‌، بازنده‌ بود. والر اشتاین‌ معتقد است‌ كه‌ حكومت‌های‌ زمین‌دار در كشورهای‌ عقب‌مانده‌ (پیرامونی‌) تمایل‌ بیشتری‌ برای‌ ایجاد رابطه‌ با كشورهای‌ غربی‌ دارند تا بورژوازی‌ محلی‌. چرا كه‌ آنها می‌خواهند با ایجاد رابطه‌ با آنها راه‌ را برای‌ فروش‌ كالاهای‌ خود به‌ آنها و خرید كالاهای‌ لوكس‌ غربی‌ بهتر فراهم‌ كنند. عامل‌ دیگری‌ كه‌ این‌ ارتباط‌ را نزدیك‌ می‌كند قدرت‌ نظامی‌ نیروهای‌ غربی‌ است‌ كه‌ حكومت‌های‌ عقب‌مانده‌ جوامع‌ پیرامونی‌ خواستار دریافت‌ حمایت‌ آنها در مقابل‌ قدرت‌های‌ محلی‌اند. حكومت‌های‌ جوامع‌ مركزی‌ نیز برای‌ تضعیف‌ رقبای‌ اجتماع‌ خود، یعنی‌ بورژوازی‌ محلی‌، ترجیح‌ می‌دهند كه‌ دولت‌های‌ زمین‌دار را تقویت‌ كنند.

استعمار احتیاج‌ نداشت‌ كه‌ مانع‌ رشد تكنولوژی‌ در ایران‌ شود. سیستم‌ سیاسی‌ و اقتصادی‌ ایران‌ خود اجازه‌ رشد و پرورش‌ خلاقیت‌های‌ ایرانیان‌ را نمی‌داد، اذهان‌ عمومی‌ در شرایط‌ تمركز قدرت‌ یا توسط‌ سلطان‌ مستبد كنترل‌ می‌شد و یا شارع‌ متجحر. این‌دو نهاد خود را مركز تمام‌ دانستنی‌های‌ عالم‌ می‌دانستند و مناسبات‌ سنتی‌ قدرت‌ به‌ آنها فرصت‌ می‌داد كه‌ بر سرنوشت‌ جامعه‌ كنترل‌ داشته‌ باشند. تنها شكستن‌ این‌ مراكز قدرت‌ می‌توانست‌ زمینه‌ رشد فكری‌ و مادی‌ را در ایران‌ فراهم‌ آورد. شكستن‌ این‌ سیستم‌ امری‌ محال‌ بود. در غرب‌ این‌ سیستم‌ با رشد بورژوازی‌ شكسته‌ شد.

هر قدر تمدن‌ غرب‌ بیشتر رشد كرد، ایران‌ به‌ تكنولوژی‌ و سرمایه‌ آنها وابسته‌تر شد و آنها به‌ بازار و مواد خام‌ ایران‌. در روند این‌ مبادله‌ و انقلاب‌ صنعتی‌ و علمی‌ مورد نیاز سرمایه‌داری‌، ایران‌ از صحنه‌ رقابت‌ خارج‌ شد و فقط‌ در حد مبادله‌ كالا، آن‌هم‌ نامتوازن‌، بسنده‌ كرد.

 

نتیجه‌گیری‌

از این‌ داده‌ها می‌توان‌ چنین‌ نتیجه‌ گرفت‌. اگر اسلام‌ عامل‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ بود ما نمی‌بایست‌ به‌ شكوفایی‌ علمی‌ سده‌های‌ دوم‌ تا ششم‌ می‌رسیدیم‌. اگر حملات‌ قبایل‌ دیگر عامل‌ اصلی‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ بود، چرا از قرن‌ 16 به‌بعد كه‌ حمله‌ای‌ در مقیاس‌ پیشین‌ رخ‌ نداد پیشرفت‌ حاصل‌ نشد. و بالاخره‌ چرا غرب‌ كه‌ تا این‌ مقطع‌ از شرق‌ پیشرفته‌تر نبود با یك‌ جهش‌ انقلابی‌ به‌ تمدن‌ بزرگی‌ دست‌ یافت‌. آیا نباید نتیجه‌ گرفت‌ كه‌ علی‌رغم‌ بیان‌ واقعیت‌هایی‌ از ویژگی‌ها و عوامل‌ درگیر در عقب‌ماندگی‌ ایران‌ هنوز دلیل‌ اصلی‌ تفاوت‌ شرق‌ و غرب‌ را بیان‌ نكرده‌ایم‌؟

 

 

چرا فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ رشد نكرد؟

«و اگر همه‌ مردمان‌ در دنیا كارها آن‌ كنند كه‌ ضدّ كارهاء عقلی‌ بود، در عالم‌ تباهی‌ پدید آید و تباه‌ شدن‌ حرث‌ و نسل‌ بود، و باطل‌ گردد نظام‌ عالم‌ كی‌ بدانست‌ شرف‌ و زینت‌ و خرمی‌ عالم‌.» كشف‌المحجوب‌، ابویعقوب‌ سجستانی‌

 

مقدمه‌:

هدف‌ این‌ بخش‌ توضیح‌ دلایل‌ عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ است‌. در تاریخ‌ پیش‌ از اسلام‌، آثار مشخصی‌ كه‌ دال‌ بر وجود آثار فلسفی‌ مستقل‌ در ایران‌ باشد دیده‌ نمی‌شود. آثار علمی‌ و فلسفی‌ این‌ دوره‌ متأثر از یونانیان‌ و عمدتاً ترجمه‌هایی‌ از زبان‌ یونانی‌ و سریانی‌ به‌ پهلوی‌ است‌. با ورود اسلام‌ به‌ صحنه‌ تاریخ‌ ایران‌ درگیری‌های‌ ایدئولوژیك‌ و فلسفی‌ وسیعی‌ آغاز گردید. به‌دلیل‌ غلبه‌ سیاسی‌ اسلام‌، این‌ درگیری‌های‌ فكری‌ یا در چارچوب‌ اسلام‌ و یا در حاشیه‌ آن‌، ولی‌ با برداشت‌های‌ دینی‌ بود. ولی‌ در كنار آن‌ محافل‌ فلسفی‌ غیردینی‌ نیز تشكیل‌ شد كه‌ هیچ‌كدام‌ نتوانستند همانند یونان‌، (و حتی‌ با توجه‌ به‌ تجربه‌ و دسترسی‌ به‌ منابع‌ فلسفی‌ و علمی‌ یونان‌) به‌ یك‌ جریان‌ مستقل‌ فلسفی‌ بدل‌ شوند و مركز و معیا، داوری‌ها مسایل‌ انسانی‌ و اجتماعی‌ قرار گیرند. غرض‌ از محافل‌ مستقل‌، استقلال‌ از تعابیر دینی‌ و یا نفوذ دین‌ است‌. بسیاری‌ برآنند كه‌ علت‌ این‌ امر را سلطه‌ دینی‌ اسلام‌ بدانند. سوال‌ اساسی‌ و پایه‌ای‌ این‌ است‌ كه‌ چرا تفكر فلسفی‌ در دین‌ می‌آمیخت‌ و همانند یونان‌ رشد مستقل‌ نمی‌یافت‌. شك‌ نیست‌ كه‌ علمای‌ آنروز تنها می‌توانستند از طریق‌ شركت‌ در امور دینی‌ و حكومتی‌، مثل‌ آموزش‌، قضاوت‌، اجرای‌ مناسك‌ دینی‌ امرار معاش‌ كنند وگرنه‌ در فقر به‌سر می‌بردند. بنابراین‌ اهل‌ علم‌ و فلسفه‌ مجبور می‌شد كه‌ به‌ تفكر خود رنگ‌ دینی‌ بزند و آن‌ را شرع‌پسند كند. ولی‌ چرا این‌ وضعیت‌ در مورد یونان‌ صادق‌ نبود. دلیل‌ این‌ امر را در مورد یونان‌ در فصل‌ اول‌ توضیح‌ داده‌ام‌. و اگر بخواهیم‌ در یك‌ عبارت‌ كوتاه‌ بیان‌ كنیم‌ می‌توان‌ گفت‌ در یونان‌ دین‌ دولتی‌ وجود نداشت‌. دلیل‌ عدم‌ پیدایش‌ دین‌ دولتی‌ را هم‌ در وضعیت‌ ویژه‌ اقلیمی‌ در رشد بازرگانی‌ و مناسبات‌ شهرنشینی‌ دانستیم‌. این‌ تفاوت‌ را می‌توان‌ علت‌ پایه‌ای‌ تمدن‌ شرق‌ و غرب‌ دانست‌ كه‌ ویژگی‌های‌ آن‌ را در فصول‌ پیشین‌ تشریح‌ كرده‌ام‌. ولی‌ گذشته‌ از این‌ تفاوت‌ اساسی‌، تحقیق‌ پیرامون‌ تلاش‌هایی‌ كه‌ برای‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ انجام‌ گرفت‌ و ناموفق‌ ماندند لازم‌ است‌. در آغاز اضافه‌ كنم‌ كه‌ این‌ تلاش‌ها كه‌ بسیار متلاطم‌ بوده‌ است‌ از اوایل‌ سده‌ اول‌ هجری‌ تا اوایل‌ قرن‌ ششم‌ ادامه‌ داشت‌. پس‌ از آن‌ جامعه‌ ایران‌ از این‌ نظر دچار ركود فكری‌ و اجتماعی‌ مفرطی‌ شد كه‌ تا قرن‌ اخیر ادامه‌ یافت‌. به‌ عبارت‌ دیگر دین‌ سنتی‌ و محافظه‌كار به‌صورت‌ بخش‌ جداناپذیر حكومت‌ باقی‌ ماند. این‌ تركیب‌ ـ دین‌ و حكومت‌ ـ اساس‌ عقب‌ماندی‌ فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ بوده‌ است‌. غلبه‌ دین‌ دولتی‌ نیز ناشی‌ از وضعیت‌ معیشتی‌ جامعه‌ بود كه‌ در فصول‌ پیش‌ توضیح‌ داده‌ام‌.

دوگانگی‌ در فلسفه‌ ایرانی‌:

در فصل‌ اول‌ كتاب‌ توضیح‌ دادم‌ كه‌ چرا فلسفه‌ عقلی‌ در یونان‌ رشد كرد. برای‌ كمك‌ به‌ درك‌ بهتر چرا فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ رشد نكرد، مرور آن‌ فصل‌ توصیه‌ می‌شود.

چشمه‌هایی‌ از رشد فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ در سده‌های‌ دوم‌ تا چهارم‌ هجری‌ پیدا شد، ولی‌ دوام‌ نیافت‌. این‌كه‌ سرچشمه‌ این‌ اندیشه‌ كجا بود در اینجا مورد نظر نیست‌. این‌ سرچشمه‌ می‌توانست‌ از بطن‌ خود جامعه‌ باشد و یا می‌توانست‌ از تمدن‌های‌ دیگری‌ وارد شده‌ باشد. آن‌چه‌ مورد نظر است‌ عدم‌ تداوم‌ آن‌ در ایران‌ و به‌ انحراف‌ رفتن‌ آن‌ است‌. بدیده‌ من‌ عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ ریشه‌ در وضعیت‌ اقلیمی‌ شرق‌ داشت‌. این‌ وضعیت‌ در فصول‌ پیشین‌ تشریح‌ گردید. در اینجا فقط‌ به‌ چگونگی‌ ارتباط‌ این‌ دو پدیده‌، یعنی‌ عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ و وضعیت‌ اقلیمی‌ می‌پردازم‌.

در ایران‌ فلسفه‌ به‌ عرفان‌ آلوده‌ شد و از فردگرایی‌ فاصله‌ گرفت‌. دلیل‌ بلافصل‌ این‌ امر، ادغام‌ حكومت‌ و دین‌ بود. در فصول‌ گذشته‌ دلایل‌ ادغام‌ اقتصاد و سیاست‌ را توضیح‌ دادم‌. فلسفه‌ عقلی‌ هم‌ سیاست‌ استبدادی‌ و هم‌ دین‌ را به‌ چالش‌ می‌طلبید. در آغاز پیدایش‌ فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ هنوز این‌ تضاد روشن‌ نگردیده‌ بود. تا حدی‌ كه‌ حكومت‌ نیز از پیدایش‌ آن‌ حمایت‌ می‌كرد. استبداد حكومتی‌ نیاز به‌ تعبد دینی‌ داشت‌، نه‌ تعقل‌ فكری‌. تعبد دینی‌ هركجا كه‌ در می‌ماند از قدرت‌ سیاسی‌ یا فشار توده‌ای‌ (عوام‌) استفاده‌ می‌كرد.   فلسفه‌ عقلی‌ با تعبُد بیگانه‌ است‌. حكومت‌ به‌عنوان‌ نهاد كنترل‌ قدرت‌ و تعیین‌ مناسبات‌ بین‌ انسان‌ها اگر برپایه‌ تعقل‌ قرار گیرد به‌ تساوی‌ حقوق‌ می‌رسد. (تساوی‌ حقوق‌ را نباید با تساوی‌ انسان‌ها یكی‌ شمرد). نهاد دین‌ نیز به‌عنوان‌ مكانیزم‌ تعیین‌ اخلاق‌ جامعه‌، یا مناسبات‌ حقوقی‌ مبنی‌ بر اخلاق‌ نیز وضعیت‌ مشابهی‌ دارد. دستگاه‌ دینی‌ اگر بر بی‌عدالتی‌ حاكم‌ باشد به‌ تعبد می‌رسد. و برای‌ حفظ‌ تعبد نیازمند قدرت‌ استبدادی‌ است‌. بنابراین‌ فلسفه‌ عقلی‌ این‌ هردو را به‌ چالش‌ می‌كشید.

در برابر این‌ چالش‌ مراكز قدرت‌ حكومتی‌ و دینی‌ دست‌ به‌ سركوب‌ و خشكاندن‌ ریشه‌ این‌ چالش‌ برآمدند تا قدرت‌ و منافع‌ خود را حفظ‌ كنند. در برابر این‌ سركوب‌ دو واكنش‌ پیدا شد. یكی‌ رها كردن‌ فلسفه‌ عقلی‌ و دیگری‌ مقابله‌ در لباس‌ دین‌ با تعبیری‌ متفاوت‌. شق‌ اول‌ در عرفان‌ یا فلسفه‌ دینی‌ فرو رفت‌. و شق‌ دوم‌ به‌صورت‌ نهضت‌های‌ مقابله‌ و مقاومت‌ درآمد. این‌ نهضت‌ها برای‌ بسیج‌ توده‌ها راهی‌ جز روش‌ عامه‌ فهم‌ دینی‌ نداشتند. بنابراین‌ برای‌ توجیه‌ مقاومت‌ در برابر دستگاه‌ دینی‌ و حكومتی‌ كه‌ خود را نمایندگان‌ خداوند روی‌ زمین‌ می‌انگاشتند، خود متوسل‌ به‌ تفسیر جدید و مبارزه‌ جویانه‌ای‌ از مذهب‌ می‌شدند. دستگاه‌ دین‌ دولتی‌ نیز برای‌ مقابله‌ با این‌ افراد، نهضت‌های‌ مقاومت‌ و مخالفت‌ آنها را با انگ‌ زندیق‌ تخطئه‌ می‌كرد. كلمه‌ زندیق‌ كه‌ معرب‌ شده‌ «زندیك‌» و از ریشه‌ «زند» به‌ معنای‌ تفسیر به‌ كسانی‌ اطلاق‌ می‌شد كه‌ در برابر دستگاه‌های‌ دینی‌ و حكومتی‌ غالب‌ مقاومت‌ می‌كردند و از دین‌ تفسیر دیگری‌ ارائه‌ می‌دادند كه‌ با تفسیر نسبی‌ رایج‌ و حاكم‌ مغایر بود. به‌طوری‌كه‌ كلمة‌ زندیق‌ اندك‌ اندك‌ به‌ معنای‌ كافر و كسی‌كه‌ سزاوار كیفر است‌، درآمد.  كلمه‌ زند در اساس‌ نام‌ كتاب‌ مزدك‌ است‌ كه‌ پیروان‌ مزدك‌ نام‌ این‌ كتاب‌ را برخود نهادند.

بنابراین‌ زندیق‌ یا كیس‌ كه‌ به‌ نقد دین‌ می‌پردازد از جانب‌ دینداران‌ رسمی‌ و حكومتی‌ مورد آزار و نابودی‌ قرار گرفت‌. این‌ تفاسیر معمولاً عقل‌گرا بودند. امّا دلیل‌ عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌ را باید در جایگزینی‌ دین‌ در جایگاه‌ فلسفه‌ در وضعیت‌ سلطه‌ استبداد شرقی‌ دانست‌. در استبداد شرقی‌، دین‌ و حكومت‌ دو روی‌ یك‌ سكه‌اند. و این‌ تركیب‌ ناشی‌ از وضعیت‌ اقلیمی‌ ایران‌ بوده‌ است‌. فلسفه‌ آن‌چنان‌كه‌ در فصول‌ اولیه‌ توضیح‌ داده‌ شد در جستجوی‌ یافتن‌ پاسخ‌ به‌ سؤالات‌: دانش‌، كردار و حكومت‌ است‌. در جوامعی‌ كه‌ استبداد شرقی‌ حاكم‌ بود و دین‌ و حكومت‌ درهم‌ ادغام‌ گردیده‌ بودند پاسخ‌ این‌ سؤالات‌ پیشاپیش‌ از طرف‌ دستگاه‌ قدرت‌ داده‌ شده‌ بود و نیازی‌ به‌ تفكر انسانی‌ باقی‌ نمی‌ماند. فلسفه‌ اسلامی‌ تفحص‌ و جستجوگری‌ در چارچوب‌ اصول‌ دین‌ را مجاز می‌شمارد. بنابراین‌ به‌جای‌ فلسفه‌ عقلی‌، علم‌ كلام‌ پیدا شد.

جستجوگری‌های‌ مختلف‌ نشان‌ می‌دهد كه‌ اندیشه‌ اسلامی‌ فی‌النفسه‌ تعقل‌گرا نیست‌. تلاش‌ كسانی‌ برای‌ نشان‌ دادن‌ این‌ ویژگی‌ در اسلام‌ از طریق‌ مراجعه‌ به‌ نظریات‌ معتزله‌  درست‌ به‌نظر نمی‌رسد. چرا كه‌ ریشه‌ نظرات‌ عقلی‌ معتزله‌ نه‌ از تفاسیر متون‌ اسلامی‌، بلكه‌ خارج‌ از این‌ متون‌ به‌كار گرفته‌ می‌شد. مونتگمری‌ وات‌، اسلام‌شناس‌ غربی‌، می‌نویسد كه‌ «از خدمات‌ برجسته‌ معتزله‌ همانندسازی‌ مجموعه‌ای‌ از اندیشه‌ اسلامی‌ با عقاید و روش‌های‌ بحث‌ یونانی‌ بود.»   معتزله‌ از لحاظ‌ فكری‌ تحت‌تأثیر اندیشه‌ یونانی‌ها قرار گرفته‌ بود به‌همین‌ دلیل‌ مشتاقانه‌ به‌ خواندن‌ كتاب‌های‌ آنها پرداختند. امّا واقعیت‌ این‌ است‌ كه‌ استفاده‌ معتزله‌ عقاید یونانی‌ با هدف‌ به‌كارگیری‌ آن‌ در جدل‌ علیه‌ مخالفین‌ فكری‌ خود بود كه‌ آن‌ مخالفین‌ نیز با شیوه‌ استدلال‌ یونانی‌ها آشنا بودند. معتزله‌ تحت‌تأثیر شیوه‌ بحث‌ كردن‌ مسیحیان‌ تلاش‌ كردند كه‌ از آن‌ علیه‌ مخالفان‌ خود در درون‌ گروه‌های‌ اسلامی‌ بهره‌ بگیرند، نه‌ آن‌كه‌ فلسفه‌ عقلی‌ یونانی‌ را جای‌ سنن‌ اسلامی‌ بگذارند، یا آن‌ را در اسلام‌ پیاده‌ كنند و یا حتی‌ آن‌ را در اسلام‌ بیابند. به‌نظر می‌رسد كه‌ از طریق‌ شیوه‌های‌ استدلالی‌ یونان‌، مسیحیان‌ بر تفكر دینی‌ مسلمانان‌ اثر می‌گذاشتند. از جمله‌ روی‌ مسائل‌ مشخصی‌ چون‌ مخلوق‌ نبودن‌ قرآن‌ توسط‌ مسیحیان‌ در شرایطی‌ خاص‌ علیه‌ آنها استفاده‌ می‌شد. مسیحیان‌ نیز خود برای‌ چالش‌ مسلمانان‌ به‌ شیوه‌های‌ فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ گرایش‌ یافتند. پیش‌ از آن‌، خود ضد آن‌ بودند.

بنابراین‌ معتزله‌ روش‌ مشابه‌ای‌ علیه‌ مخالفین‌ مختلف‌ خود، در رابطه‌ با مسائل‌ مورد اختلاف‌ خود با مسلمانان‌ استفاده‌ می‌كردند. وات‌ معتقد است‌ كه‌ اندیشه‌ عقلانی‌ یونانی‌ بر فلسفه‌ دینی‌ اسلام‌ اثر گذاشت‌. مخالفین‌ معتزله‌ (اشاعره‌) نیز با آشنایی‌ با این‌ روش‌ آن‌ را به‌كار می‌بردند. مثلاً همین‌ روش‌ توسط‌ اشعری‌ كه‌ از معتزله‌های‌ تجدید نظر كرده‌ بود، علیه‌ خود معتزله‌ به‌كار گرفته‌ می‌شد.

اما در رابطه‌ با فرهنگ‌ ایرانی‌ كه‌ آیا سازنده‌ و حامل‌ تفكر علمی‌ و عقلی‌ است‌ حداقل‌ می‌توان‌ به‌ دو نمونه‌ متضاد برخورد كرد. اول‌ این‌كه‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ را منبع‌ و مأخذ پیدایش‌ علم‌، تا سطح‌ منبعث‌ دانستن‌ رشد علمی‌ و فلسفی‌ غرب‌ بر آن‌ دانست‌ كه‌ من‌ چند نمونه‌ از آن‌ را در فصول‌ پیشین‌ تشریح‌ كردم‌، و در اینجا به‌ نمونه‌ دیگری‌ اشاره‌ خواهم‌ كرد. دوّم‌ برخورد متضادی‌ نیز نسبت‌ به‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ وجود دارد كه‌ آن‌ را فاقد بارآوری‌ لازم‌ می‌شمارد. هردو دیدگاه‌ معتقدند كه‌ اسلام‌ عامل‌ بازدارنده‌ای‌ در رشد و پرورش‌ فرهنگ‌ علمی‌ و عقلی‌ ایرانی‌ بوده‌ است‌. به‌طوری‌كه‌ می‌توان‌ نتیجه‌ گرفت‌ اگر اسلام‌ به‌ ایران‌ نیامده‌ بود، فرهنگ‌ ایرانی‌ و به‌دنبال‌ آن‌ جامعه‌ ایران‌ به‌ رشدی‌ حتی‌ فراتر و سریع‌تر از غرب‌ می‌رسید.   در زیر به‌ این‌ دو نمونه‌ اشاره‌ می‌شود.

علی‌ میرفطروس‌ در كتاب‌ دیدگاه‌ها با تكیه‌ بر این‌ امر كه‌ «نخستین‌ بنیاد راسیونالیسم‌ (عقل‌گرایی‌) در فلسفه‌ به‌وسیله‌ متفكران‌ ایرانی‌ (معتزله‌) پی‌ریزی‌ شد.»   اضافه‌ می‌كند كه‌ «اندیشه‌های‌ فلسفی‌ ابن‌سینا، سهروردی‌، ملاصدرا و دیگران‌ سهم‌ بزرگی‌ در تاریخ‌ فلسفه‌ غرب‌ داشته‌ است‌،»  … و به‌دنبال‌ این‌ مطالب‌ وی‌ لیست‌ نسبتاً طولانی‌ از متفكران‌ ایرانی‌ را نام‌ می‌برند كه‌ بین‌ سده‌های‌ سوم‌ تا پنجم‌ هجری‌ می‌زیسته‌اند. در مقایسه‌ این‌ دوره‌، در دوره‌ سلطه‌ مغولان‌ یعنی‌ از سده‌ هفتم‌ به‌بعد با چهره‌های‌ نادری‌ از اندیشمندان‌ ایرانی‌ برمی‌خوریم‌. دلیل‌ این‌ دوگانگی‌ چیست‌؟ و اصولاً دلیل‌ پیدایش‌ موج‌ نوینی‌ از اندیشه‌های‌ علمی‌ و فلسفی‌ پس‌ از غلبه‌ اسلام‌، از جمله‌ خلفای‌ اسلامی‌ و حكام‌ ایرانی‌ تبار اسلام‌ پناه‌، چه‌ بوده‌ است‌. و دلیل‌ خاموشی‌ نسبی‌ دوره‌ پس‌ از آن‌ چیست‌؟ چرا كه‌ به‌ رغم‌ این‌ دیدگاه‌ها اسلام‌ مانع‌ اصلی‌ پرورش‌ فكری‌ ایرانیان‌ بوده‌ است‌.

دلایل‌ پیدایش‌ و رشد موج‌ نوینی‌ از اندیشه‌ورزی‌ ایرانیان‌ پس‌ از سلطه‌ اسلام‌ را من‌ در فصول‌ دیگر تشریح‌ كرده‌ام‌. ولی‌ مختصر این‌كه‌ اسلام‌ كاتالیزی‌ بود كه‌ بین‌ چند تمدن‌ بزرگ‌ آن‌ زمان‌ مثل‌ بیزانس‌، ایران‌ مصر و هند ارتباط‌ به‌وجود آورد. از نظر اقتصادی‌ نیز جهان‌ اسلام‌ بسیار غنی‌ شد. به‌طوری‌كه‌ حكام‌ قادر بودند مبالغی‌ از درآمدهای‌ جامعه‌ را صرف‌ مسایل‌ غیرتولیدی‌ (فكری‌ ـ فلسفی‌) كنند. اندیشه‌های‌ فلسفی‌ ایرانیان‌ در این‌ دوره‌ در چنین‌ بستری‌ رشد كرد. ریشه‌ تفكر و فلسفه‌ عقلی‌ نیز از یونانیان‌ از طریق‌ تمدن‌ بیزانس‌ به‌ ایران‌ منتقل‌ شده‌ بود. این‌ رشد فلسفی‌ (عقلی‌) با حاكمیت‌ اسلامی‌ به‌زودی‌ درآمیخت‌ و جریان‌ معتزله‌ را به‌وجود آورد، و به‌ سرعت‌ با دستگاه‌ دینی‌ ـ حكومتی‌ در تضاد افتاد، و جریان‌ مخالفت‌ خود، یعنی‌ اشاعره‌ را باعث‌ شد. برای‌ دوره‌ای‌ مدافعان‌ سنت‌ اسلامی‌ (اشاعره‌) نیز ار روش‌های‌ منطقی‌ مخالفین‌ خود (معتزله‌) سود جستند. به‌طوری‌كه‌ روند رشد شیوه‌های‌ استدلال‌ منطقی‌، علی‌رغم‌ مخالفت‌ و سركوب‌ دستگاه‌ دینی‌ ـ حكومتی‌ خلافت‌ ادامه‌ یافت‌ و تا دوره‌ غزالی‌ و فخر رازی‌ كه‌ اوج‌ رشد فلسفه‌ اسلامی‌ و تقابل‌ فلسفه‌ و دین‌ است‌، جامعه‌ شاهد تحولات‌ فكری‌ بود. از این‌ پس‌ چند عامل‌، یكی‌ وضع‌ بد اقتصادی‌، دوم‌ سركوب‌ اندیشمندان‌ و سوم‌ درگیری‌های‌ پی‌درپی‌ بین‌ حكام‌ محلی‌ و ناحیه‌ای‌ در ایران‌، و رقابت‌ آنها برای‌ پیوند دادن‌ حكومت‌ خود به‌ خلفای‌ اسلامی‌ برای‌ كسب‌ اختیارهای‌ بیشتر سبب‌ شد تا جامعه‌ وارد دوره‌ ایستایی‌ فكری‌ شود و پس‌ از آن‌ حمله‌ مغول‌ها به‌ شدت‌ بر وخامت‌ اوضاع‌ افزود و انفعال‌ جای‌ تقابل‌ فكری‌ و رشد اندیشه‌ را گرفت‌. افزون‌ بر آن‌چه‌ گفته‌ شد، حكومت‌ تركان‌ متعصّب‌ كه‌ بی‌اندازه‌ در رواج‌ اسلام‌ و قلع‌ و قمع‌ آزاداندیشان‌ مصّر بودند نیز عامل‌ بزرگی‌ بود. رشد و توسعه‌ علم‌ كلام‌ و ظهور متكلمین‌ نافذالكلام‌ و فتاوی‌ آنها از تكفیر فلسفه‌ از جمله‌ عومل‌ مهمی‌ در تعطیل‌ تفكر در ایران‌ بوده‌ است‌.

پس‌ این‌ ذات‌ و سرشت‌ ایرانی‌ نبود كه‌ دانشمندان‌ بزرگی‌ را عرضه‌ داشت‌، بلكه‌ شرایط‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ بود كه‌ جامعه‌ را به‌صورت‌ پرورشگاه‌ فكری‌ جدید درآورد. گروهی‌ اسلام‌ را عامل‌ افول‌ اندیشه‌ عقلی‌ و علمی‌ می‌دانند. گروه‌ مخالف‌ با استناد به‌ شكوفایی‌ ناگهانی‌ علم‌ و فلسفه‌ در سده‌های‌ دوم‌ تا پنجم‌ هجری‌، برابر با هشتم‌ تا یازدهم‌ میلادی‌، یعنی‌ زمانی‌ كه‌ اروپا در غفلت‌ دوران‌ قرون‌ وسطا فرو رفته‌ بود اسلام‌ را عامل‌ رشد فكری‌ می‌شمارد. به‌ دیده‌ من‌ هردو برداشت‌ نادقیق‌ است‌. چرا كه‌ همه‌ چیز را ذهنی‌ می‌بینند.

اما نكته‌ بعدی‌ این‌كه‌ آیا واقعاً فلسفه‌ ایرانی‌ ـ اسلامی‌ سهم‌ بزرگی‌ در فلسفه‌ غرب‌ داشته‌ است‌؟ چنین‌ نشانه‌های‌ و شواهدی‌ وجود ندارد. اولاً فلسفه‌ عقلی‌ ایرانی‌ از فلسفه‌ یونانی‌ ریشه‌ می‌گرفت‌، و ایران‌ پیش‌ از آن‌ صاحب‌ فلسفه‌ عقلی‌ نبود. ثانیاً فلسفه‌ی‌ آغشته‌ به‌ عرفان‌ كسانی‌ مثل‌ سهروردی‌ و ملاصدرا هرگز نمی‌توانست‌ پشتوانه‌ رشد و توسعه‌ فكری‌ و مادی‌ غرب‌ باشد. آن‌چه‌ غرب‌ از نظر فلسفی‌ از شرق‌ بهره‌ گرفت‌، بازپس‌ گرفتن‌ آثار فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ بود كه‌ در گذشته‌ به‌ زبان‌ عربی‌ ترجمه‌ شده‌ بود و متون‌ اصلی‌ آن‌ به‌دنبال‌ سلطه‌ ژرمن‌ها بر امپراتوری‌ روم‌، و پس‌ از آن‌ یورش‌ كلیسای‌ مسیحی‌ بر این‌ آثار، از بین‌ رفته‌ بود. بنابراین‌ ریشه‌ تفكر عقلی‌ نه‌ ایرانی‌، بلكه‌ یونانی‌ بوده‌ است‌.

و امّا آیا تفكر معتزله‌ بنیاد فلسفه‌ عقلی‌ دارد، نكته‌ای‌ است‌ درخور تعمق‌ كه‌ به‌دلیل‌ اهمیت‌ آن‌ در فصل‌ بعد، به‌طور مفصل‌ تشریح‌ می‌گردد. ولی‌ مختصر این‌كه‌ معتزله‌ نیز فلسفه‌ عقلی‌ را از فلسفه‌ یونانی‌ عاریه‌ گرفته‌ بود تا دین‌ را عقلی‌ كند. امری‌ كه‌ نه‌ ممكن‌ است‌، و نه‌ لازم‌. به‌همین‌ دلیل‌ نیز با شكست‌ مواجه‌ شد.

دوم‌. اما در مقابل‌ این‌ دیدگاه‌ ایران‌ محوری‌، شاید لازم‌ باشد نگاهی‌ انتقادی‌ به‌ دیدگاه‌ مخالف‌ آن‌، یعنی‌ نقد و نفی‌ توان‌ علمی‌ فرهنگ‌ ایران‌ بیاندازیم‌. دیدگاهی‌ كه‌ باز اسلام‌ را مانع‌ اصلی‌ رشد تفكر عقلی‌ در ایران‌ می‌داند و معتقد است‌ كه‌ فرهنگ‌ آلوده‌ به‌ دین‌ ایرانی‌ ذاتاً ضد عقل‌ است‌ و آن‌چه‌ را میرفطروس‌ عقل‌گرا می‌خواند به‌كلی‌ نفی‌ می‌كند. به‌طور مثال‌ آرامش‌ دوستدار در كتاب‌ درخشش‌های‌ تیره‌ به‌ فقر فرهنگ‌ ایرانی‌ ـ اسلامی‌ می‌پردازد. وی‌ معتقد است‌ كه‌ اصلاً آثار كسانی‌ چون‌ فارابی‌ و ابن‌سینا چون‌ از زبان‌ فارسی‌ بر نیامده‌اند، ایرانی‌ نیستند. چرا كه‌ آنها تحت‌ تأثیر فرهنگ‌ اسلامی‌ بوده‌اند. دوستدار می‌نویسد:

«كسانی‌ چون‌ فارابی‌ و ابن‌سینا، یعنی‌ نوابغ‌ فكری‌ ما، به‌ بهترین‌ وجه‌ ثابت‌ می‌كنند كه‌ ما نه‌ بغرنج‌ و پرسش‌ می‌شناخته‌ایم‌ و نه‌ به‌ اندیشیدن‌ فلسفی‌ راه‌ یافته‌ایم‌؛ با «فلسفه‌»ای‌ كه‌ ساخته‌اند و گفته‌اند. چرا؟ برای‌ آن‌ كه‌ اینها هر پرسشی‌ را هنوز از اندیشه‌ یونانی‌ نگرفته‌ در پندار و یقین‌ اسلامی‌، مسخ‌ ـ یعنی‌ ناپرسیدنی‌، دینی‌ ـ كرده‌اند.»

این‌ مطلب‌ درست‌ را اولاً دوستدار بی‌پشتوانه‌ عینی‌ گذاشته‌ است‌، ثانیاً با ارائه‌ تعریفی‌ از فرهنگ‌ ایرانی‌ و برتری‌ قایل‌ شدن‌ برای‌ آن‌ پایه‌های‌ استدلال‌ علمی‌ را به‌كلی‌ كنار می‌گذارد.

دوستدار چنین‌ استدلال‌ می‌كند.

«… آن‌چه‌ از زبان‌ فارسی‌ برنیامده‌، و در پویش‌ آن‌ نبالیده‌، من‌ آن‌ را فرهنگ‌ ایران‌ اسلامی‌ به‌ معنای‌ ویژة‌ فرهنگ‌ ایران‌ در اسلام‌ نمی‌دانم‌.»   ایشان‌ برای‌ روشن‌تر شدن‌ معیار ایرانی‌ بودن‌ و تفكیك‌ آن‌ از غیر ایرانی‌ اضافه‌ می‌كند: «این‌ میان‌ محمدبن‌ زكریای‌ رازی‌ را با وجود آن‌كه‌ آثارش‌ به‌ عربی‌ هستند، چون‌ فكرش‌ به‌طور اعم‌ ضد دینی‌ و به‌طور اخص‌ ضد اسلامی‌ست‌، باید ایرانی‌ بدانیم‌.»

بنابراین‌ كسانی‌ چون‌ فارابی‌ و ابن‌سینا و دیگران‌، نه‌ ایرانی‌، بلكه‌ به‌ جهان‌ اسلام‌ تعلق‌ دارند. اگر ما بتوانیم‌ اسلام‌ را از ایران‌ و فرهنگ‌ ایرانی‌ جدا كنیم‌ می‌توانیم‌ استدلال‌ دوم‌ ایشان‌ را بپذیریم‌. ولی‌ در مورد استدلال‌ اول‌ یعنی‌ دلایل‌ ایرانی‌ خواندن‌ رازی‌، اگر معیار ضد اسلامی‌ و ضد دینی‌ برابر با ایرانی‌ است‌، آن‌گاه‌ مشكل‌ بتوانیم‌ تعداد زیادی‌ ایرانی‌، نه‌ البته‌ فیلسوف‌، پیدا كنیم‌. به‌خصوص‌ این‌كه‌ ایشان‌ دین‌ را به‌ نظام‌های‌، «حتا دشمن‌ دین‌» مثل‌ جوامع‌ سوسیالیستی‌ گسترش‌ می‌دهد. این‌ تعریف‌ و این‌ تفكیك‌، ایرانی‌ را پدیده‌ای‌ استثنایی‌، خالص‌ و خردگرا و ضد دین‌ می‌شناسد. چنین‌ واقعیتی‌، در عمل‌ كه‌ سهل‌ است‌، در خیال‌ نیز وجود ندارد. دوستدار، فارسی‌ نویسی‌ و فارسی‌ اندیشی‌ را میزانی‌ برای‌ ایرانی‌ بودن‌ می‌شناسد. فارسی‌ نویسی‌ روشن‌ است‌، اگر بتوانیم‌ زبان‌ خالص‌ فارسی‌ پیدا كنیم‌. ولی‌ فارسی‌ اندیشی‌، كه‌ احتمالاً باید اندیشه‌ای‌ برتر باشد، وگرنه‌ امتیازی‌ ندارد، را نمی‌توان‌ اندیشه‌ای‌ ورای‌ اندیشه‌ دیگران‌ دانست‌. مگر آن‌كه‌ به‌ نژاد برتر ایرانی‌ معتقد باشیم‌، كه‌ در آن‌ صورت‌ باید در كنار سایر «امتیازهای‌» ایرانی‌ و ایرانیت‌ به‌ بایگانی‌ سپرد، تا روزی‌ كه‌ مدعیانش‌ شواهد علمی‌ و عملی‌ آن‌ را هم‌ نشان‌ دهند.

ولی‌ این‌همه‌ ویژگی‌ مثبت‌ به‌ اندیشه‌ ایرانی‌ دادن‌ را خود دوستدار در جای‌ دیگر كتاب‌ خود و در نوشته‌های‌ دیگرش‌ نفی‌ و نقض‌ می‌كند. به‌طوری‌كه‌ او می‌نویسد: اصولاً فرهنگ‌ ما ایرانی‌ها عقیم‌ و برای‌ اندیشیدن‌ ساخته‌ نشده‌ است‌، چرا؟ آن‌چه‌ بنام‌ دانش‌ و تفكر فرهنگی‌ ما شناخته‌ شده‌ است‌ ریشه‌ در برون‌ دارد، باز چرا؟   از دیدگاه‌ جامعه‌ شناختی‌ پدیده‌ها چیزی‌ جز واقعیت‌ آنها نیستند. تصویر واهی‌ دادن‌ از پدیده‌ای‌ كه‌ نه‌ وجود داشته‌ و نه‌ می‌تواند وجود داشته‌ باشد برخوردی‌ احساسی‌ و غیرعلمی‌ است‌. اگرچه‌ دوستدار ریشه‌ عقیم‌ بودن‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ را در اسلامی‌ بودن‌ آن‌ می‌داند، ولی‌ فرهنگ‌ پیش‌ از اسلام‌ ایرانی‌ نیز پدیده‌ متفاوتی‌ نبود. اگر اسلام‌ به‌ ایران‌ نیامده‌ بود، یا دین‌ زردتشتی‌ ادامه‌ می‌یافت‌، یا مسیحیت‌ بر ایران‌ مسلط‌ می‌شد، آن‌گاه‌ می‌باید استدلال‌ كرد كه‌ تفاوت‌ چه‌ بود. به‌نظر من‌ تقریباً هیچ‌. برای‌ آن‌كه‌ این‌ فرهنگ‌ نازا و غیرعقلی‌ از بطن‌ مناسباتی‌ بیرون‌ می‌آمد و به‌ حمایت‌ مناسباتی‌ می‌شتافت‌ كه‌ تاریخ‌ ایران‌ خوانده‌ می‌شود. و این‌ تاریخ‌ چیزی‌ جز واقعیت‌هایی‌ عینی‌ و ذهنی‌ كه‌ واقعاً رخ‌ داده‌ بوده‌ و هیچ‌ نمی‌توان‌ گفت‌ كه‌ می‌توانست‌ رخ‌ ندهد، نبود. برای‌ نمونه‌ می‌توان‌ به‌ جوامع‌ مسیحی‌نشین‌ مشرق‌ و جنوب‌ نگاه‌ كرد، و یا با جوامع‌ غیراسلامی‌ در شرق‌ مقایسه‌ كرد. چرا كه‌ فرهنگ‌ ایرانی‌ چیزی‌ جز فرآورده‌ مناسبات‌ معیشتی‌ جامعه‌، روابط‌ انسان‌ها، سیاست‌ و دین‌ متمركز آن‌ نبوده‌ و نیست‌. دلایل‌ تمركز و ادغام‌ دینی‌ ـ دولتی‌ را باید در اقلیمی‌ جستجو كرد كه‌ جز این‌ كه‌ هست‌ نمی‌توانست‌ نیازمندی‌های‌ معیشتی‌ مردمان‌ این‌ سرزمین‌ پهناور و كم‌حاصل‌ را فراهم‌ سازد. البّته‌، و صدالبّته‌، طرح‌ این‌ رابطه‌ به‌ معنای‌ مطلق‌ دیدن‌ این‌ مناسبات‌ و رابطه‌ امكانات‌ معیشتی‌ و فرهنگ‌ نیست‌. ولی‌ در بعد تاریخی‌ و از دیدگاه‌ جامعه‌ شناختی‌ تطبیقی‌ شرق‌ و غرب‌ این‌ مناسبات‌ با واقعیات‌ عینی‌ خوانایی‌ دارد. واقعیت‌های‌ اجتماعی‌ نیز نیازمند توضیح‌ عینی‌ است‌. غرض‌ از توضیح‌ عینی‌ رابطه‌ دیالكتیكی‌ است‌ كه‌ بر بستر یك‌ شرایط‌ خاص‌ ایده‌ انسانی‌ تبلور مادی‌ می‌یابد و به‌صورت‌ منبع‌ تغذیه‌ هنجارها و ارزش‌های‌ زندگی‌ مردم‌، رفتار آنها را نسبت‌ به‌ یكدیگر تنظیم‌ می‌كند. باید شناخت‌ كه‌ چگونه‌ این‌ پرسش‌های‌ ناپرسیدنی‌ در ایران‌، چه‌ قبل‌ و چه‌ پس‌ از اسلام‌، شكل‌ گرفت‌.

اگر قرار باشد كه‌ جریان‌ ضد فلسفه‌ هلنی‌ را در ایران‌ دنبال‌ كنیم‌، درواقع‌ این‌ پدیده‌ به‌ دوران‌ پیش‌ از اسلام‌ برمی‌گردد. «در دوران‌ ساسانی‌ واكنشی‌ برضد یونان‌ مآبی‌ (هلنیسم‌) شاهان‌ اشكانی‌ كه‌ خود را یونان‌ پرست‌ (فیلوهن‌) می‌خواندند آغاز شد. شاهان‌ ساسانی‌ تقویت‌ مزده‌یسنا را بمثابه‌ كیش‌ رسمی‌ درواقع‌ حربه‌ی‌ معنوی‌ تسلط‌ خود می‌شمردند و كوشیدند تا آن‌ را از انحراف‌ آشموغان‌، (مبدعین‌ در دین‌) و، بد دینان‌، (ملحدین‌) بزدانید و به‌ دینی‌ را بر پایه‌های‌ سنت‌ و احتجاج‌ مبتنی‌ كنند.»

نباید تكیه‌ خود را روی‌ فلسفه‌ ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ نهاد. بلكه‌ باید به‌ دوران‌ پیش‌تر از آن‌ نگریست‌ و پاسخی‌ به‌ این‌ پرسش‌ داد كه‌ چرا در ایران‌ ـ نه‌ ایران‌ پس‌ از اسلام‌ ـ فلسفه‌ پیدا نشد. این‌ مطلب‌ نیز درست‌ كه‌ فلسفه‌ ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌، جز بخش‌ ناچیزی‌ از آن‌، چیزی‌ فراتر از «توجیه‌ عقلی‌» اصول‌ لایتغیر دین‌ نبود. و این‌ فلسفه‌ را نیز ایرانیان‌ از یونانیان‌ گرفته‌ بودند. اساساً واژه‌ فلسفه‌ را ایرانیان‌ از یونانیان‌ گرفتند.   احسان‌ طبری‌ می‌نویسد:

«می‌توان‌ با اطمینان‌ گفت‌ كه‌ در دوران‌ پیش‌ از اسلام‌ (جز در برخی‌ دوران‌های‌ اشكانی‌ و ساسانی‌ كه‌ فلسفه‌ی‌ یونان‌ و رم‌، اسكندریه‌ و بیزانس‌ در كشور ما رخنه‌ یافت‌ و در جای‌ خود در این‌ كتاب‌ از آن‌ سخن‌ رفته‌ است‌) فلسفه‌، بمعنای‌ اخص‌ كلمه‌، به‌مثابه‌ جهان‌بینی‌ مبتنی‌ بر مقولات‌ و استدلالات‌ منطقی‌، در كشور ما به‌طور عمده‌ وجود نداشته‌ است‌. می‌گوییم‌ به‌طور عمده‌، زیرا در یك‌ رشته‌ امور عملی‌، مانند سیاست‌ و اخلاق‌، تفكر غیرمذهبی‌، مبتنی‌ بر تجربه‌ و تعمیم‌، به‌صورت‌ اندرزها و پندها و آیین‌ها و دادها (قوانین‌ اعم‌ از شرعی‌ و عرفی‌) در ایران‌ متداول‌ بوده‌ است‌. به‌علاوه‌، چنان‌كه‌ در بررسی‌ سیر تفكر فلسفی‌ در ایران‌ قبل‌ از اسلام‌ خواهیم‌ دید دین‌ ناتورالیستی‌ مزده‌یسنا (دین‌ زرتشتی‌) در نبرد خود علیه‌ رخنه‌ی‌ آرافلسفی‌ ادریون‌ (گنوستیك‌ها) و نوافلاطونیان‌ و عقاید نصرانی‌ و انواع‌ جریانات‌ الحادآمیز، ناچار شد وارد مرحله‌ی‌ جروبحث‌ فلسفی‌ و كلامی‌ شود و بتدریج‌ تئولوژی‌ «مستدل‌» خود را بنیاد گذارد، ولی‌ نه‌ این‌ جریان‌ رسمی‌ مذهبی‌ و نه‌ جریانات‌ «بددینی‌» (یا الحاد)، هیچ‌كدام‌ بمرحله‌ی‌ یك‌ جهان‌ بینی‌ فلسفی‌ بمعنای‌ واقعی‌ كلمه‌ نرسیدند و كماكان‌ و به‌طور عمده‌ جهان‌بینی‌ دینی‌ و تئولوژی‌ وابسته‌ی‌ بدان‌، باقی‌ ماندند.»

غرض‌ از بیان‌ این‌ نكات‌ این‌ است‌ كه‌ مشخص‌ شود كه‌ مشكلات‌ نبود یا انحراف‌ فلسفی‌ ایرانیان‌ از زمان‌ اسلام‌ پیدا نشد، بلكه‌ اگر بتوان‌ این‌ واقعیت‌ها را به‌صورت‌ مشكل‌ طرح‌ كرد، آنها مربوط‌ به‌ خود ایرانیان‌ بوده‌ است‌. دلایل‌ عدم‌ پیدایش‌ فلسفه‌ و فرهنگ‌ پویا و دین‌ ایستا را باید به‌همراه‌ زمینه‌های‌ عینی‌ فراهم‌ نشدن‌ چنین‌ فرهنگ‌ و اندیشه‌ و دینی‌ مشخص‌ كرد. چرا كه‌ نه‌ پیدایش‌ فلسفه‌ یونانی‌، و نه‌ سیاست‌ دمكراتیك‌ یونانی‌ و نه‌ زوال‌ آن‌ را نمی‌توان‌ بدون‌ شناخت‌ از شرایط‌ اجتماعی‌ ـ اقتصادی‌ آن‌ ارزیابی‌ كرد. همان‌گونه‌ كه‌ درك‌ این‌ وضعیت‌ اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ نیازمند بررسی‌ ویژگی‌های‌ فرهنگی‌ و سیاسی‌ و دینی‌ آن‌ است‌. «اندیشه‌ فلسفی‌ ارسطو، ناشی‌ از فضای‌ شهرهای‌ یونان‌ و سازمان‌ سیاسی‌ شورایی‌ (دمكراتیك‌) آن‌ بود و طبیعی‌ است‌ كه‌ در شرایط‌ زوال‌ و تلاشی‌ آن‌ در دوره‌ یونانی‌ مآبی‌، از یك‌ سو و در دوره‌ مسیحی‌ و اسلامی‌، از سوی‌ دیگر، نمی‌توانست‌ معنایی‌ داشته‌ باشد.»

چرا تعقل‌ فلسفه‌ یونانی‌ پس‌ از هزار سال‌ خاموشی‌ دوباره‌ در اروپا احیا شد، ولی‌ از تعقل‌ فلسفه‌ ایرانی‌ خبری‌ نشد؟ مگر سرزمین‌ تمدن‌ روم‌ نیز به‌دست‌ مهاجمان‌ اقوام‌ عقب‌مانده‌تر ژرمن‌ نیفتاد و ویران‌ نشد؟ آرامش‌ دوستدار علت‌ پناه‌ بردن‌ ایرانیان‌ به‌ اسلام‌ را قدرت‌ سركوب‌ امویان‌ دانسته‌ است‌ تا به‌حدی‌ كه‌ خود ایرانیان‌ برای‌ مقابله‌ با اعراب‌ به‌ اسلام‌ متوسل‌ شدند. پس‌ این‌ قدرت‌ نه‌ در امویان‌ كه‌ بدون‌ كمك‌ ایرانیان‌ عملی‌ نگردید، بلكه‌ در اسلام‌ نهفته‌ بود. دوستدار خود می‌نویسد: «… ایرانیان‌ برضد آنان‌ (اعراب‌) به‌ اسلام‌ متوسل‌ می‌گردند و رقیب‌ اسلامی‌ آنان‌ می‌شوند.»   شك‌ نیست‌ كه‌ واقعیتی‌ در این‌ گفته‌ نفهته‌ است‌ و من‌ نیز در فصل‌ پیش‌ به‌ تفضیل‌ آن‌ را توضیح‌ دادم‌. بنابراین‌ باید دریافت‌ كه‌ اسلام‌، و دین‌ به‌طور كلی‌، چگونه‌ پدیده‌ای‌ بود كه‌ از هر دو سو، برای‌ غلبه‌ بر یكدیگر از آن‌ استفاده‌ می‌شد. بسیاری‌ از محققانی‌ كه‌ اسلام‌ را عامل‌ عقب‌ماندگی‌ ایران‌ دانسته‌اند تلاشی‌ جدی‌ برای‌ شناخت‌ پدیده‌ دین‌، به‌عنوان‌ یك‌ واقعیت‌ اجتماعی‌ نكرده‌اند، و مطالب‌ خود را در حد سرزنش‌ دین‌داران‌ حرفه‌ای‌ محدود كرده‌اند. این‌ امر منحصر به‌ اسلام‌ نبوده‌ است‌. تقریباً در تمام‌ جهان‌ دینی‌، جنگ‌ فرق‌ مذهبی‌ با تعابیر متفاوت‌ از آغاز تا به‌ امروز جریان‌ داشته‌ است‌. این‌ جنگ‌ چیزی‌، جز جنگ‌ قدرت‌ و جنگ‌ قدرت‌ چیزی‌ جز جنگ‌ منافع‌ گروهی‌ و یا طبقاتی‌ نبوده‌ است‌. امری‌ كه‌ از دیدگاه‌ جامعه‌ شناختی‌ بسیار پراهمیت‌ است‌. یعنی‌ جنگ‌ جوامع‌ بین‌ دین‌داران‌ و بی‌دینان‌ نبوده‌ است‌. جنگ‌ برای‌ دو منافع‌ متفاوت‌ در جریان‌ بوده‌ است‌. غرض‌ از منافع‌ صرفاً منافع‌ مادی‌ نیست‌. این‌ منافع‌ وسعت‌ همه‌جانبه‌ دارد.

سوال‌ اساسی‌ دیگر این‌ است‌ كه‌ چرا فلسفه‌ ایرانی‌ در پندار و یقین‌ اسلامی‌ مسخ‌ گردید. احتمالاً باید تفاوتی‌ بین‌ ساختار اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ ایران‌ با جوامع‌ غربی‌ وجود می‌داشت‌. ولی‌ این‌ تفاوت‌ می‌توانست‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ در یونان‌، و عدم‌ رشد آن‌ را در ایران‌ توضیح‌ دهد. این‌ تفاوت‌ بخودی‌ خود سبب‌ساز تفاوت‌ كنونی‌ شرق‌ و غرب‌ نیست‌، تفاوت‌ كنونی‌ تمدن‌ شرق‌ و غرب‌ مربوط‌ به‌ سه‌ قرن‌ اخیر است‌. باید ریشه‌ ساختاری‌ این‌ تفاوت‌ را نیز مشخص‌ نمود. چرا كه‌ دستگاه‌ دینی‌ مسیحیت‌، و دستگاه‌ حكومتی‌ روم‌ نیز با هم‌ ادغام‌ شدند. كشیشان‌ مسیحی‌ دستور سوزاندن‌ كتاب‌های‌ فلسفی‌ را صادر كردند، به‌طوری‌كه‌ نه‌ تنها تداوم‌ رشد فلسفه‌ غرب‌ قطع‌ شد، بلكه‌ سیر قهقرایی‌ اندیشه‌ نیز به‌وجود آمد و غرب‌ در تاریكی‌ قرون‌ وسطا فرو رفت‌.   پس‌ این‌ چگونه‌ است‌ كه‌ بار دیگر در سده‌های‌ هفدهم‌ و هیجدهم‌ غرب‌ شاهد پیدایش‌ و رشد فلسفه‌ عقلی‌ گردید، و در شرق‌ خبری‌ از آن‌ نبود. كسانی‌ ممكن‌ است‌ استدلال‌ كنند كه‌ تمدن‌ معاصر غرب‌ از بطن‌ همان‌ تعقل‌ فلسفی‌ یونان‌ باستان‌ بیرون‌ آمد. باید پرسید كه‌ مگر فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ در اختیار شرقیان‌ نبود؟ مگر نه‌ این‌كه‌ این‌ فلسفه‌ در سده‌های‌ دوم‌ تا چهارم‌ هجری‌ (هفتم‌ تا نهم‌ میلادی‌) به‌ زبان‌ بین‌المللی‌ و علمی‌ روز، یعنی‌ عربی‌ ترجمه‌ شده‌ بود؟ پس‌ چه‌ شد كه‌ این‌ ملل‌ نتوانستند در دوران‌ اخیر به‌طور مساوی‌ از آن‌ فلسفه‌ عقلی‌ بسود توسعه‌ جامعه‌ خود بهره‌ گیرند. پس‌ باید دلیل‌ رشد غرب‌، و عقب‌ماندگی‌ ایران‌، از جمله‌ عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌، یا مسخ‌ آن‌ در دین‌ از منبع‌ دیگری‌ نشأت‌ گرفته‌ باشد. این‌ منبع‌ شامل‌ همان‌ عواملی‌ بوده‌ است‌ كه‌ رشد سرمایه‌داری‌ را در غرب‌ ممكن‌ ساخت‌. و رشد سرمایه‌داری‌، احیای‌ مجدد فلسفه‌ عقلی‌ را. دلیل‌ اصلی‌ مسخ‌ فلسفه‌ ایرانی‌ در بطن‌ دین‌ را باید در این‌ دوگانگی‌ ساختار اقتصادی‌ ـ اجتماعی‌ جامعه‌ جستجو كرد. جامعه‌ ایران‌، و بطریق‌ اولی‌ جامعه‌ عرب‌، با آن‌ ویژگی‌های‌ ساختاری‌ و قدرت‌ متمركز دینی‌ ـ دولتی‌ نیازی‌ به‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ كه‌ مركزیت‌ آسمان‌ را به‌ زمین‌ منتقل‌ می‌كرد، و انسان‌ را محور همه‌ پدیده‌های‌ فیزیكی‌ و متافیزیكی‌، و عقل‌ انسانی‌ را معیار سنجش‌ درستی‌ و نادرستی‌ قرار می‌داد، نداشت‌. چرا كه‌ مركزیت‌ قدرتمند دیگری‌ وجود داشت‌ كه‌ به‌ تمام‌ نیازمندی‌ انسانی‌، و پرسش‌های‌ زندگی‌، و كنجكاوی‌های‌ او پاسخ‌ می‌داد. پشتوانه‌ درستی‌ این‌ پاسخ‌ها، پیش‌ از هر چیز، قهری‌ دولتی‌ و مشروعیت‌ دینی‌ بود.

امّا در ادعای‌ تأثیرگذاری‌ فلسفه‌ ایرانی‌ بر فلسفه‌ غرب‌، در وهله‌ اول‌ باید پیشتاز بودن‌ فلسفه‌ ایرانی‌ را ثابت‌ كرد. حال‌ اگر بفرض‌ بپذیریم‌ كه‌ مثلاً آثار دانشمندان‌ ایرانی‌ در اعتلای‌ دانش‌ و تمدن‌ قرون‌ وسطای‌ اروپایی‌ نقش‌ داشته‌اند، (كدام‌ دانش‌ و كدام‌ تمدن‌؟)، آن‌گاه‌ چگونه‌ می‌توان‌ ثابت‌ كرد كه‌ این‌همه‌ پیشرفت‌ علمی‌ در سده‌های‌ دوم‌ تا ششم‌ هجری‌ در ایران‌، به‌رغم‌، یا علی‌رغم‌ سلطه‌ اسلام‌ بر ایران‌ بوده‌ است‌؟ همین‌ واقعیت‌هاست‌ كه‌ آغاز دگرگونی‌ جامعه‌ را دین‌ پنداشتن‌ آن‌ را بی‌اعتبار می‌سازد.

افزون‌ بر آن‌ تصویر مطلق‌ دادن‌ از این‌كه‌ ریشه‌ تمام‌ بدبختی‌های‌ تاریخی‌ ما از اعراب‌ و اسلام‌ است‌، و یا ریشه‌ تمام‌ خوبی‌ها، كه‌ ما آن‌ را فرا نگرفته‌ایم‌، در یونان‌ است‌، و یا بالاخره‌ این‌كه‌ برخورد غیرجامعه‌ شناختی‌ «اسلام‌ به‌ ذات‌ خود ندارد عیبی‌، هر عیب‌ كه‌ هست‌ از مسلمانی‌ ماست‌»، نفی‌ دیالكتیك‌ تاریخ‌ یك‌ ملت‌ و مراوده‌ دائمی‌ و چند بعدی‌ انسان‌ها با یكدیگر است‌. این‌گونه‌ مطلق‌گراییها نه‌ می‌تواند دلیل‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ یونان‌ در غرب‌، نه‌ عدم‌ رشد آن‌ در شرق‌ را توضیح‌ دهد، و نه‌ بیانگر اینهمه‌ جرم‌ و جنایاتی‌ است‌ كه‌ به‌ اسم‌ اسلام‌ یا هر دین‌ دیگری‌ از اوان‌ تا به‌ امروز رخ‌ داده‌ است‌. دیدگاه‌ درست‌تر از روند تاریخ‌ باید جامعه‌ شناختی‌ باشد. یعنی‌ این‌كه‌ بپذیریم‌ كلیه‌ وقایع‌ مثبت‌ و منفی‌ تاریخ‌ محصول‌ كردار متقابل‌ انسان‌هاست‌. و هیچ‌ پدیده‌ اجتماعی‌ بدون‌ نقش‌ مستقیم‌ انسان‌ ممكن‌ نمی‌گردد.

دید انگلس‌ مبنی‌ بر این‌كه‌ «ما سازنده‌ تاریخ‌ خود هستیم‌. لیكن‌ در درجه‌ اول‌، تحت‌ سوابق‌ و شرایط‌ بسیار مشخص‌.»   گویای‌ این‌ مناسبات‌ متقابل‌ است‌ انگلس‌ همانند ماركس‌ به‌ رابطه‌ متقابل‌ محیط‌ و انسان‌ واقف‌ بود. ماركس‌ می‌گوید همان‌گونه‌ كه‌ شرایط‌ محیطی‌ انسان‌ را می‌سازد، انسان‌ نیز سازنده‌ شرایط‌ محیطی‌ است‌. و این‌ چیزی‌ جز دیالكتیك‌ تاریخ‌ یا رابطه‌ عین‌ و ذهن‌، یا رابطه‌ فرد و اجتماع‌ نیست‌.

بنابراین‌، نه‌ دیگران‌ (اعراب‌) به‌طور مطلق‌ تاریخ‌ ما را ساخته‌اند، و نه‌ این‌كه‌ دیگران‌ (یونانیان‌) می‌توانستند بهتر بسازند و كسانی‌ نگذاشتند. یونان‌ نیز خود پس‌ از افول‌ تمدن‌ باستان‌ و پیدایش‌ فئودالیسم‌ در اروپا و غلبه‌ مسیحیت‌ دیگر نتوانست‌ تمدن‌ پیشتاز خود را زنده‌ نگه‌دارد.

علاوه‌ بر آن‌ تنها جهان‌ اسلام‌ نبوده‌ است‌ كه‌ از عدم‌ رشد فلسفه‌ عقلی‌ و راه‌ رشد تمدن‌ غربی‌ محروم‌ مانده‌ است‌. بخش‌های‌ بزرگی‌ از جهان‌ غیراسلامی‌ نیز همین‌ مشكل‌ را داشته‌اند. ماكسیم‌ رودنسون‌ می‌نویسد، باید این‌ واقعیت‌ آشكار را تأكید كرد كه‌ قلمرو اسلام‌ تنها بخشی‌ از جهان‌ نیست‌ كه‌ نتوانست‌ به‌ فلسفه‌ عقلی‌ دست‌ یابد. شرق‌ باستان‌، یونان‌، دینای‌ روم‌، هند، چین‌ و ژاپن‌ كه‌ بخش‌های‌ سرمایه‌دارانه‌ای‌، ظاهراً از همان‌ نوع‌ جهان‌ اسلام‌ داشتند نیز نتوانستند راه‌ اروپایی‌ را بپیمایند. بنابراین‌ هر نوع‌ توضیحی‌ درباره‌ جهان‌ اسلام‌ باید در مورد این‌ تمدن‌ها نیز صادق‌ باشد.   یا آن‌كه‌ تمدن‌ غرب‌ را نمی‌توان‌ خالی‌ از دین‌ شمرد. آن‌چه‌ در غربِ امروز، یعنی‌ آخرین‌ دوره‌ تمدن‌ عقلی‌ وجود دارد، نه‌ بی‌دینی‌، كه‌ رَستارگرایی‌ است‌.   یا آن‌كه‌ تصور كینم‌ استبداد و دیكتاتوری‌ها زاییده‌ ادیانند، آن‌گاه‌ توضیحی‌ برای‌ وجود صدها حكومت‌ دیكتاتوری‌ و استبدادی‌ غیر دینی‌ كه‌ هنوز و هم‌چنان‌ در بعضی‌ نقاط‌ جهان‌ ادامه‌ دارند، نداریم‌.

 

تقابل‌ عقل‌ و سنت‌:

آیا نهضت‌های‌ عقل‌گرا پس‌ از پیدایش‌ اسلام‌ در ایران‌ می‌توانستند زمینه‌ساز توسعه‌ای‌ باشند كه‌ برتری‌ شرق‌ را نسبت‌ به‌ غرب‌ در سده‌های‌ میانه‌ حفظ‌ كنند؟ البتّه‌ به‌ این‌ سوال‌ پاسخ‌ قاطع‌ نمی‌توان‌ داد. ولی‌ بررسی‌ ویژگی‌های‌ این‌ نهضت‌ها می‌تواند حدود و ثغور روند تكاملی‌ آنها را در صورتی‌كه‌ سركوب‌ نمی‌شدند نشان‌ دهد.

نهضت‌های‌ خردگرا در ایران‌ را می‌توان‌ در طیفی‌ بررسی‌ كرد. این‌ نهضت‌ها شامل‌ جریاناتی‌ مثل‌ معتزله‌، اسماعیلیان‌، اخوان‌الصفا، خِلّان‌الوفا، شیعه‌، خوارج‌ و نحله‌های‌ فلسفی‌ در سده‌های‌ دوم‌ تا چهارم‌ هجری‌ بودند كه‌ هیچ‌كدام‌ دوام‌ نیاوردند.

اما در رابطه‌ با مطالعه‌ این‌ نهضت‌های‌ فكری‌ به‌ دو سوال‌ نیز باید پاسخ‌ داد. یكی‌ چگونگی‌ پیدایش‌ این‌ نهضت‌ها و دیگری‌ چگونگی‌ زوال‌ آنها. دلایل‌ پیدایش‌ این‌ جنبش‌های‌ فكری‌ عقل‌گرا را باید در پیوندی‌ دید كه‌ بین‌ تمدن‌ ایرانی‌ با تمدن‌ سایر اقوام‌ و جوامع‌ از طریق‌ اسلام‌ به‌وجود آمد وایرانی‌ها از منابع‌ دیگری‌ چون‌ اسكندریه‌ و قسطنطنیه‌ نیز بهره‌مند شدند. پس‌ علاوه‌ بر منابع‌ هندی‌ و مانوی‌ فلسفه‌ عقلانی‌ یونانی‌ نیز به‌ آنها اضافه‌ شدند. ایرانیان‌ حتی‌ واژه‌ فلسفه‌ را از یونانیان‌ گرفتند. به‌طوری‌كه‌ در ایران‌ نیز فیلسوف‌ به‌ كسی‌ گفته‌ می‌شد كه‌ با آثار و روش‌ افلاطون‌ و ارسطو آشنایی‌ داشت‌. این‌ روش‌ و اثر قبل‌ از پیدایش‌ اسلام‌ بین‌ حكمای‌ عیسوی‌ در ایران‌ متداول‌ بود. بنابراین‌ بخشی‌ از فلسفه‌ یونانی‌ از طریق‌ معلمین‌ مسیحی‌ به‌ فیلسوفان‌ و متكلمین‌ اسلامی‌ و ایرانی‌ منتقل‌ شد و كم‌كم‌ ویژگی‌های‌ خود را گرفت‌. «این‌ نكته‌ مهم‌ است‌ كه‌ افكار مسیحیان‌ مشرق‌ در میان‌ حكمای‌ اسلامی‌ و معتزله‌ و بعضی‌ دیگر از فرق‌ ادامه‌ یافت‌ و در پاره‌یی‌ موارد با اصول‌ دینی‌ اسلام‌ نزدیك‌ شده‌ است‌.»

اما بگذارید به‌ سوالی‌ كه‌ در آغاز این‌ بخش‌ طرح‌ كردم‌ بپردازم‌ و آن‌ این‌كه‌ چرا این‌ نهضت‌ها نمی‌توانستند، حتی‌ در صورت‌ تداوم‌ یافتن‌شان‌، پایه‌ و مایه‌ رشد و توسعه‌ ایران‌ قرار گیرند.

در كنار پیدایش‌ فلسفه‌ عقلی‌ در ایران‌، ما شاهد دو جریان‌ كلامی‌ نیز هستیم‌ كه‌ آنها در مقابل‌ یكدیگر قرار گرفتند. به‌طوری‌كه‌ نهضت‌ فلسفی‌ را می‌توان‌ به‌ نوعی‌ جریان‌ سوم‌ خواند. این‌ دو جریان‌ كلامی‌ یكی‌ به‌ اصالت‌ عقل‌ و دیگری‌ به‌ اصالت‌ وحی‌ معتقد بود. جریان‌ اول‌ شامل‌ معتزله‌ و جنبش‌های‌ فكری‌ دیگری‌ بود، كه‌ در بالا از آنها نام‌ بردیم‌. و جریان‌ دوم‌ اشاعره‌ بود كه‌ به‌صورت‌ واكنشی‌ در مقابل‌ معتزله‌ رشد یافت‌. معتزله‌ سنتزی‌ از دو جریان‌ یعنی‌ مسلمانان‌ (اهل‌ سنت‌، شیعیان‌، گروه‌هایی‌ نظیر خوارج‌ و مُرجئه‌ و جبریان‌ و قدَرَیان‌) از یك‌سو و رقبای‌ دینی‌ آنها مسیحیت‌ و مانویت‌ از دیگر سو بود. معتزله‌ ضمن‌ اعتقاد به‌ اسلام‌، معتقد به‌ اصالت‌ عقل‌ برای‌ سنجش‌ مبانی‌ دینی‌ بود. جریان‌ اشاعره‌ نیز در بطن‌ اسلام‌ در تقابل‌ با معتزله‌ رشد كرد كه‌ عقل‌ بشر را ناتوان‌ از درك‌ حكم‌ و مصالح‌ الهی‌ می‌دانست‌. معتزله‌ دفاع‌ از اعتبار مطلق‌ عقل‌ را برای‌ درك‌ دین‌ به‌كار می‌برد و اشاعره‌، مخالفین‌ آنها، ایمان‌ و دیانت‌ و غیب‌ باوری‌ را.

در صفحات‌ بعد جزئیات‌ این‌ تحول‌ فكری‌ بررسی‌ می‌شود.

 

 

 

 

Advertisements
این نوشته در نقد تاریخی, هویت ایرانی ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s