سی سال است که ترازوی عدالت در ایران عدلی به خود ندیده

سی سال است که ترازوی عدالت در ایران عدلی به خود ندیده

هرچه به قضاوت هایی که به حقوق بشر و آزادی بیان و اندیشه و تشکل های قاونی و … در این سی سال نظر کردم اندک عدلی در آن ندیدم این شد که به سراغ ترازوی عدالتی رفتم که متولیان امور بسیار از آن دم می زنند و می گویند که جز به عدالت و سنجش حق و باطل با این ترازو کاری نکرده اند. از قرار معلوم ترازوهای زیادی در دادگاه ها وجود دارد که یکی از آنها مخصوص این گونه قضاوت هاست و من هم به سراغ همین ترازو رفتم

من: سلام بر ترازوی عدالت

ترازو: سام علیک داشی

من : حال حضرت عالی که خوب است، کسالتی نداری؟

ترازو: نه جونم

از حال و روز ترازو یکه خوردم داشت زنجیر خودش را دور انگشتش تاب می داد با حالتی لات وار آدامس می جوید و …

من: قربان می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم

ترازو: چند لحظه که تموم شد و رفت پی کارش. حالا کارت چی هست. بنال بینیم

من : در مورد عدالت و حق و حقیقت و آزادی و قا…

ترازو: از این چرت و پرتایی که می گی چیزی حالیمون نمیشه حرف اصلیت رو می زنی یا بدم بندازنت تو

من : آها همین درست زدی به هدف. من که هنوز چیزی نگفتم که می خوای بندازیم تو اصلا کدوم تو؟

ترازو: اَه ، حوصله آدم رو سر می بری همونجایی که مدتیه همه رو می برن دیگه

پاک کلافه شده بودم ما رو باش اومده بودیم پیش منبع اصلی عدالت ببینیم تو این مملکت چی می گذره!

من: جناب ترازو خان شما که اینجوری نبودید

ترازو: چجوری مثملا

من : ای بابا یادت رفته مگه حدود 10 سال پیش بود باهات یه مصاحبه داشتم نه این ریختی کج و بی ریخت بودی و نه این مدلی حرف می زدی!

ترازو: روزگاره دیگه خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو

من : یعنی چی؟! مگه میشه تو که نباید تغییر رویه بدی و اینجوری بشی ناسلامتی چشم همه مردم به انصافیه که از تو باید صادر بشه

ترازو: هه دلت خوشه ها چه انصافی؟ کدوم مردم؟

دیگه داشتم کم می آوردم. اشک تو چشام جمع شده بود تنها امیدم برای کشف حقیقت به ترازوی عدالت بود و اونم شده بود کپیه کسانی که مدتهاست با حقیقت بیگانه شدن

من : پس تو هم به جرگه لمپنا پیوستی دست خوش بابا

ترازو: نون به نرخ روز خوردن همینه دیگه

شانه های ترازو را گرفتم و به شدت تکان دادم اشک از دیدگانم سرازیر شد این همه راه نیامده بودم که با این وضعیت رو به رو بشم این همه خطر به جان نخریده بودم که ترازو برگرده شعر خواهی نشوی رسوا رو برام بخونه

من: دِ آخه بی انصاف تو چرا خام شدی، تو که تو مصاحبه قبلی داشت اشکت در میومد و قول دادی هرکاری از دستت بر بیاد انجام بدی. تو که گفتی سفت وا می ایستی جلو ظلم. گفتی حالا که مملکت بعد از عمری نفسی کشیده نمی ذاری حقیقت نابود بشه. تو که…

ترازو : دِ خون به دلمون نکن داشی، بذار تو حال خودمون بمونیم، صبح اول صبحی اومدی داری محاکمه می کنی ما رو

من : آخه بی مروت تو که باید یه کفه ات حقیقت باشه و اون یکی کفه ات عدالت چطور شده که اینجوری به هم ریختی

ترازو هم اشک تو چشماش حلقه بسته بود انگار یادش اومد کار اصلیش چی بوده آخه مگه می شد فراموش کنه. می دونستم اگه یه تلنگر بزنم بر میگرده، ناسلامتی ترازوی عدالت بود

ترازو: بسه دیگه، اگه می خواستی وجدان درد بگیرم ، گرفتم. از لحظه ای که اومدی ریختم به هم فقط می خواستم خودم رو توجیه کرده باشم که نشد.

من: چی به سرت آوردن که به این روز افتادی؟

ترازو: نپرس که بار غم سینه رو اگه بدم بیرون دنیا رو ماتم بر می داره

من: مدتیه هرچی حکم صادر میشه با حقیقت و عدالت فرسنگ ها فاصله داره چطور شد که نتونستی مقاومت کنی؟

ترازو: عزیز من هر کسی یه نقطه شکستی داره. منم شکستم

من: چطوری؟

ترازو: آخه معیارا تغییر کرده مترا عوض شده. دیگه یه کفه حقیقت و کفه دیگه عدالت نیست. یه کفه شده زور و ظلم و بیداد و کفه دیگه شده غیر خودی ها. خب معلومه که زور و ظلم و عداوت با مردم معیاریه که همیشه پیروزه اون کفه هم که همه دارن میشن غیر خودی

من: تو هم دست رو دست گذاشتی نظاره می کنی؟

ترازو: نفست از جای گرمی میاد بیرون رفیق، فکر کردی به همین سادگیه اوایل هر چی تو توان داشتم به کار بردم و در پاره ای مواقع هم موفق می شدم اما کم کم زور اونا چربید سعی می کردم با اشکی که می ریزم دلشون رو به رحم بیارم اما نشد؛ تازه خودم هم عادت کردم

من : عجب پس متر و معیار تغییر کرده!!

ترازو را صدا کردند و او هم دستپاچه گفت:

ترازو: من باید برم حتما بازم یه بدبخته دیگه رو میخوان بفرستن تو

من : اینا بدبخت نیستن دوست دیرینه من اینا دریا دلانی هستند که برای فردای بهتر تلاش می کنن خیلی سوال داشتم که ازت بپرسم ولی حداقل به یکیش جواب بده

ترازو: زود باش بگو

من: تو این مدت احکام زیادی برای آزاد اندیشان و دگراندیشان و خلاصه کسانی که برای رهایی ایران از خفقان و محنت تلاش کردن صادر شده اما یکی از اونا خیلی عجیب غریب بوده

ترازو: کدوم؟ حاشیه نرو

من: حکمی برای هفت نفر از بهاییان صادر شد که دهان جهانیان از حیرت باز ماند

ترازو: باور کن تو این حکم من حتی حضور نداشتم فقط جریان رو شنیدم

من : یعنی چی حضور نداشتی؟

ترازو: بعضی از حکم ها بدون حضور حتی من صادر میشه یعنی پچ پچه ها در می گیره و بعد یک دفعه می بینی حکمی صادر شد به همین راحتی

من: خب آخه حکم اول که 20 سال بود و معلوم بود که خیلی دور از هرگونه عقل سلیم و ناسلیمه تبدیل به ده سال شد اون حکم دوم چی؟

ترازو: اونم دست من نبود یعنی اصلا با معیاری که خودشون هم برام تعریف کردن نسنجیدن. حتی من رو داخل راه هم ندادن در بسته شد و وقتی باز شد حکم ده ساله اونم به طور شفاهی ابلاغ شد. باور کن من هم مات و مبهوت مونده بودم! آخه حکم اول که اصلا بماند، حکم دوم هم با هیچ معیاری قابل مقایسه نیست. اصلا برای این هفت نفر که شما می گید یاران حکمی جز برائت نمی شد که صادر بشه. ای بابام هی، دارن میان دنبالم برو. به جوونیت رحم کن. فقط بدون که اسم من شده ترازوی زور بعضیا هم بهم میگن ترازوی ناعدلی و خود حضرات هم خودشون که هستن بهم میگن مترسک

زودی پشت دیواری خزیدم که دیده نشم. هنوز هم دارم حرفای این ترازو رو حلاجی می کنم مبهوت موندم که این دیگه چه عدلیه. ببین حکم اول یاران چقدر ناعدلانه بوده که ده سالش یک دفعه تو تجدید نظر کم میشه و باز چقدر ناعدلانه است که جرأت نکردن با ترازویی که به این روز انداختنش اندازه گیریش کنن.

اگه به عدل حکم می کنید که همون حکم اول باید اجرا بشه حالا میگیم اشکالاتی در رأی صادره وجود داشته و در تجدید نظر برطرف شده کجای دنیا اینقدر حکمی ناجوانمردانه صادر میشه که یک دفعه مقدار حکم به نصف تقلیل پیدا می کنه. امکان این که دربعضی از قضاوت ها با توجه به شواهد ناکافی در کل حکم اشتباه شده باشه هست و مثلا در تجدید نظر حکم به کلی عوض بشه اما به این شکلش دیگه نوبره. به هر حال مردم ایران می دانند و خود شما هم بیش از همه آگاهید که جز به برائت این هفت عزیز حکمی دیگر نباید جاری شود.

بدانید هرکس امروز مجبور است که دم نزند فردا روز که از او بخواهند به هزار زبان به سخن می آید و روسیاهان، رسوای خاص و عام می شوند.

 

آن که می‌اندیشد

به‌ناچار دَم فرو می‌بندد

اما آنگاه که زمانه

زخم‌خورده و معصوم

به شهادتش طلبد

به هزار زبان سخن خواهد گفت.

 

امید که تا دیرتر از این نشده به خود آیید و نه تنها این هفت نفر که تمامی آزاد اندیشانی را که بی گناه به زندان اندخته اید آزاد کنید.

د.ج

 

Advertisements
این نوشته در حقوق بشر, سکولاریزم و جایگاه عقل و دین ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s