برداشتی آزاد از نوشته رها ثابت زندایی بهایی در شیراز

برداشتی آزاد از نوشته رها ثابت زندایی بهایی در شیراز

بالشی از پر قو و زیراندازی نرم،

یک لحاف

يك قدک گلناری

و دو صد ناز برای مادر، پدر یا همسر

و چه سان فهم توان کرد :

یک پتو ، جای نمور، سرد و خشن.

سوز سرما و شبی نامانوس

و خیالی نگران

 

بوی خوش، جای تمیز، یک جهان آب ولرم

و دو صد پیراهن

و تو سرگردانی که کدام یک را بیارایی بر تن خویش

و چه سان فهم توان کرد:

در آن تنگی جا

تو بلرزی ز سرما و آبی سرد بر تنت،

بوی نا، بوی تعفن و یکی پیراهن

که بشوری و دو صد بار به تن جامه کنی

 

یک بغل آرامش،

دوستانی همه سبز

همه با روح ظریف

همه با خنده و شاد،

همه سرمست ز با هم بودن

و آن گاه اندر آن ظلمت جا:

چهر ها سرد و خشن

عده ای بی لبخند

که نهایت عمرشان باید آنجا طی شود

در اتاقی که به اندازه ی یک دخمه ی تاریک است.

دو قدم برداری

پیش چشمت جسم بی روحی ست به نام دیوار

و چو خواهی به چپ بر گردی:

چهره ها منتظرند تا خطایی بکنی.

همه بی تاب زمان

و زمان کند تر از هرجایی

 

عده ای زندانی

که زمانی خوش و شاد

در جهانی که کمی بیش از آن ظلمت گاه

می توان آزاد زیست

روزگاری داشتند

لیک این فقر چه آسان به تزلزل می کشد

روح تبدار مرا

یا تو را

یا همه را

یا تعصب که چسان می کوبد

با دو صد ها توهین و ستم

جسم درمانده ی از ره مانده.

و چه زجری دارد

دیدن اجسامی را که تو گویی روحشان مرده است

و چقدر سنگین است که بدانی:

آن چه اینان را به این تیره مغاک انداخته است

ظلم یک جامعه است،

مرگ یک فریاد است

که به قرنی مانده است در حنجره ها

و چو فریاد زنی

جای تو زندان است.

درد یک مملکت است که سرانش

همه چنگیز صفت بر همه گان تاخته اند

گوش كن ناله ي آن زنداني

كه در آن سوز و ستم همچو ماري به خودش مي پيچد

گوش كن ضجه ي آن بيوه زني

كه هنوز ناگه از خواب پرد،

مردي از جنسِ غريب

جسم و روحش بكشد

و همين كابوس را همه شب بيند و فرياد زند

گر كه داري چشم دل، بنگر:

كه چسان روح انساني ِ هر زنداني

زير بارِ تحقيرِهمه از هم بند بگير تا زندانبان

خرد و نابود شود

اين يكي قطره از آن درياهاست

كه در روح حقيقت جاريست

داغ ننگي ست كه در كشورمان

چون به هر شهر نظر اندازي مي بيني

داغ ننگي ست بر پيشاني تاريخ و زمان

همچو تاراج مغول،

چون ستم بر بابك،

مثلِ ويراني به دست اسكندر

و هزاران ستم خرد و كلان

كه دلِ ايران را چو شقايق داغدار كرده است

ليك بنگر كه چه سان از پس تيره مغاك

باز ايران است كه جاويدان است،

ملتي با فرهنگ،

مردمي زيبا گو،

همه از جنس بلور

روح تبدار زمان تشنه ي اقدام است،

جان در بند شده چشم بر دست من و ما دارد،

همچو يعقوب،

آرش،‌

طاهره يا قدوس

و هزاران مرد و زن در دل تاريخ و زمان

از قديم تا الان

قدمي برداريم،

همه آگاه شويم،

تا ستم مرده شود،

‌ريشه جهل و خرافات به همياري ما خشك شود.

جاهلان هم سازند،

ظالمان جلادند

ريشه ها را بزنيم.

حرف جاهل نيست،‌ظالم نيست،

ظلم و جهل اگر نيست شود:

جاهل آگاه شود،

ظالم بي ظلم شود

همه ايران عزيز

سر به سر خلد برين گردد و

فخر عالم بشود

قدمي برداريم،‌

قدمي برداريم،

قدمي برداريم

د.ج

Advertisements
این نوشته در Uncategorized, حقوق بشر ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

Please log in using one of these methods to post your comment:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s